• سهیلا؛ آن سوی دروازه‌های بسته

    سهیلا؛ آن سوی دروازه‌های بسته

    پیش از پانزدهم آگست، سهیلا تازه از دانشگاه فارغ شده بود. هم در یک نهاد کار می‌کرد و هم در یک کلینیک. روزهایش میان وظیفه، یادگیری و تلاش برای ساختن آینده می‌گذشت و گاهی آن قدر خسته می‌شد که وقتی برای خودش باقی نمی‌ماند. با این حال، این خستگی برایش شیرین بود؛ چون می‌دانست برای…

    بیشتر بخوانید

  • عایشه؛ زندگی‌ای که تسلیمِ شرایط نشد

    عایشه؛ زندگی‌ای که تسلیمِ شرایط نشد

    در نوزده‌سالگی، کابل برای عایشه شهر انتخاب‌ها بود. بیشتر روزهایش با فکر کانکور می‌گذشت؛ اینکه کدام رشته را انتخاب کند، مصارف دانشگاه را چگونه فراهم سازد و زندگی در این شهر برایش چگونه خواهد بود. در ذهنش، آینده مجموعه‌ای از تصمیم‌های قشنگ بود که قرار بود خودش آن‌ها را بگیرد. احساس می‌کرد به سنی رسیده…

    بیشتر بخوانید

  • من دیدم مادری دخترش را به‌خاطر یک لقمه نان فروخت

    من دیدم مادری دخترش را به‌خاطر یک لقمه نان فروخت

    سایه فقر در این روزها، مثل آفتاب سوزان ماه سرطان است که حتی تهِ استخوان خانواده‌های فقیر را لمس می‌کند. در طی این پنج سال اخیر، فقر، بیچارگی و بی‌پولی بیشتر شده و خانواده‌های زیادی را وادار به سخت‌ترین و شرم‌آورترین کار، یعنی فروختن فرزندشان، کرده است. برایم جای تعجب است که یک مادر یا…

    بیشتر بخوانید

  • فرخنده؛ زندگیِ نزیسته، رؤیای زنده

    فرخنده؛ زندگیِ نزیسته، رؤیای زنده

    بعضی زندگی‌ها با یک حادثه تمام نمی‌شوند؛ گاهی فقط یک در بسته می‌شود و پشت همان در، آینده‌ای می‌ماند که سال‌ها برای ساختنش زحمت کشیده‌ای. فرخنده سال‌ها پیش، آینده‌اش را روشن و روشن‌تر از امروز می‌دید. خودش را دختری مستقل، پویا و اثرگذار تصور می‌کرد؛ با یک دست پر از کتاب و یادداشت، شالی روشن…

    بیشتر بخوانید