برای الهه، آینده همیشه با آموختن معنا داشت. سالها زندگیاش را در امتداد مسیری میدید که از دانشگاه میگذشت؛ مسیری که قرار بود با درس خواندن، تلاش و ادامه تحصیل، او را به زندگیای برساند که برای خودش تصور کرده بود. اما روزی رسید که این مسیر، نه به انتخاب خودش، متوقف شد. دانشگاهی که…
روز گرم و سوزان تابستان بود؛ آفتاب بیرحمانه روی سرکهای خاکآلود کابل میتابید و گرما نفس را بند میآورد. مردم هرکدام به شکلی از گرما فرار میکردند؛ یکی سرش را با آب تر میکرد، دیگری با نوشیدن آب سرد یا خوردن شیریخ تشنگیاش را رفع میکرد. اما من در آن لحظه هیچچیز را حس نمیکردم؛…
بهار را از سالها پیش میشناسم؛ از همان روزهایی که زندگی هنوز سادهتر به نظر میرسید و جادهها برای ما معنای دیگری داشتند. او دختری بود آرام، دقیق و در عین حال پر از فکرهایی که همیشه در سکوتاش پنهان میماند. در میان همه کسانی که میشناختم، بهار همیشه چیزی در نگاهاش داشت که نمیشد…
در کودکی، بارها شنیده بودم که فلان دختر نامزد شده است یا فلان خانواده برای آینده فرزندش تصمیم گرفتهاند. آن روزها این حرفها برایم عادی به نظر میرسید؛ بخشی از واقعیتی که در اطرافم جریان داشت و کمتر کسی درباره آن پرسش میکرد. اما هرچه بزرگتر شدم و زندگی آدمهای بیشتری را از نزدیک دیدم،…


خبرها، تحلیلها و گزارشها مورد نظر تان را جستجو کنید.