روز گرم و سوزان تابستان بود؛ آفتاب بیرحمانه روی سرکهای خاکآلود کابل میتابید و گرما نفس را بند میآورد. مردم هرکدام به شکلی از گرما فرار میکردند؛ یکی سرش را با آب تر میکرد، دیگری با نوشیدن آب سرد یا خوردن شیریخ تشنگیاش را رفع میکرد. اما من در آن لحظه هیچچیز را حس نمیکردم؛ تمام ذهنم درگیر خواهرم بود.
خواهر بزرگم مریض بود؛ رنگش مثل گچ سفید شده بود و از شدت درد به خود میپیچید. حتی توان راه رفتن نداشت. مادرم با نگرانی گفت:
«باید هرچه زودتر او را نزد داکتر ببریم.»
پدرم خانه نبود و نمیشد منتظرش بمانیم. راه دور نبود و فکر کردیم زود میرویم و برمیگردیم. اگر منتظر میماندیم، حال خواهرم بدتر میشد. تصمیم گرفتیم بدون پدرم برویم.
دست خواهرم را محکم گرفته بودم تا بتواند قدم بردارد. چادرش را با دستهای لرزان گرفته بود و آرام راه میرفت. از چهرهاش معلوم بود که حتی توان ایستادن ندارد، اما خودش را نگه میداشت تا فقط به داکتر برسیم.
هنوز چند قدم از خانه دور نشده بودیم که چند طالب مقابلمان ایستادند. نگاههایشان سنگین، ترسناک و پر از نفرت بود. همیشه برایم عجیب بوده که چرا در نگاه طالبان به زن، جز تحقیر و بیزاری هیچ چیز دیگری دیده نمیشود.
با صدای خشک یکیشان که پرسید «کجا میروین؟» از فکر بیرون آمدم. با عجله گفتم:
«خواهرم مریض است، میخواهیم نزد داکتر برویم.»
اما بدون اینکه به حرفم توجه کند یا حتی نگاهی به حال خواهرم بیندازد، با لحن زشت و جدی گفت:
«محرمتان کجاست؟ ما دخترهای کابل را خوب میشناسیم. نمیتانید ما را فریب بدهید. من خودم درس خواندم و میفهمم.»
با شنیدن این حرفها دنیا روی سرم چپه شد. انگار کسی با نوک تیز چیزی به مغزم کوبید. دیگر نتوانستم خاموش بمانم؛ تمام تحقیرهایی که سالها در دلم جمع شده بود، یکباره شعله کشید.
با صدایی لرزان اما پر از بغض گفتم:
«وقتی درس خواندید، چرا خوب و بد را فرق کرده نمیتانید؟ حال خواهرم خراب است، مگر نمیبینید؟ فقط میخواهیم پیش داکتر برویم. چرا هر زن را به چشم بد میبینید؟»
حرفهایم تمام نشده بود که یکی از طالبان با چهرهای خشمگین دشنام داد و به طرفم آمد. چشمهایش مثل کاسهٔ خون سرخ بود؛ نفرت در صورتش موج میزد، انگار همان لحظه دلش میخواست یک شاجور مرمی را در بدنم خالی کند.
قلبم تند میزد، دستهایم یخ کرده بود، نفسم بند آمده بود. دستش را بلند کرد تا به صورتم بزند. سرم را پایین کردم. ترس، تحقیر، خشم، بیکسی و درماندگی همه باهم در وجودم پیچیده بود. احساس میکردم هیچ نیستم؛ فقط دختری که باید بهخاطر حرف زدن تنبیه شود.
اما طالب دیگری دستش را گرفت و چیزی در گوشش گفت. من خشک شده بودم و فقط نگاهشان میکردم. شاید نفرینشان میکردم، چون خواهرم دستم را محکم گرفت و با گریه گفت:
«خاموش باش، لطفاً… میبرنت، من چی کار کنم؟»
خواهرم از شدت درد و ترس بیوقفه گریه میکرد.
طالبان با پدر و مادرم تماس گرفتند، سوال کردند و بهخاطر حرفهایی که زده بودم میخواستند مرا با خود ببرند؛ فقط به جرم گفتن حقیقت. من فقط خواهرم را نگاه میکردم که چادرش را با دستهای لرزان گرفته بود و گریه میکرد.
نمیدانستم چه کنم، چه بگویم، حتی نمیدانستم چه احساسی دارم. فقط حس میکردم دنیا روی قلبم سنگینی میکند. دست و پایم سرد شده بود و فکر میکردم قلبم از شدت ترس خواهد ایستاد.
بعد از صحبت با پدرم، نمیدانم چه شد که منصرف شدند. شاید گریههای خواهرم، شاید تماس با خانوادهام، یا شاید فقط دلشان نخواست. اما با آنهم اجازه ندادند نزد داکتر برویم.
گفتند:
«مستقیم طرف خانه بروید. اگر جای دیگری بروید، برایتان بد میشود.»
و ما برگشتیم؛ زیر همان آفتاب داغ، با دلی شکستهتر از قبل.
تمام راه خواهرم خاموش گریه میکرد و من فقط فکر میکردم:
در افغانستان، زنها حتی برای درد کشیدن هم باید اجازه داشته باشند. حتی برای رفتن نزد داکتر باید اجازه بگیرند. مگر ما اسیران شما هستیم؟
این فقط روایت من نیست؛ روایت هزاران زن افغانستان است. زنانی که هر روز میان ترس و تحقیر زندگی میکنند، اما هنوز نفس میکشند. زنانی که بارها شکسته شدند، اما مجبورند قوی بمانند.
شاید دردناکترین بخش ماجرا همین باشد:
اینکه زنهای افغانستان کمکم به گریه کردن در سکوت عادت میکنند.
زن بودن در افغانستان، این روزها بیشتر شبیه خاموش ماندن زیر سایهٔ ترس است. اینجا زنها برای سادهترین حقهای انسانیشان باید توضیح بدهند؛ برای درس خواندن، برای کار کردن، حتی برای داکتر رفتن.
و دردناکتر از همه این است که آدم کمکم به این ترس عادت میکند.




