پانزدهم آگست ۲۰۲۱ بود؛ روز برگههای امتحان. عفت و همصنفیهایش، بیخبر از آنچه بیرون از دیوارهای مکتب میگذشت، سرگرم حل آزمون بودند؛ بیخبر از اینکه آزمون بزرگتری از سرنوشت تنها چند لحظه با زندگیشان فاصله دارد.
یکباره همهچیز دگرگون شد. صدای وحشت فضای مکتب را فرا گرفت و چهرههای رنگپریده استادان و صحبتهای آهسته آنان، از وقوع اتفاقی ناگوار خبر میداد. سپس صدای مدیر از بلندگوهای مکتب بلند شد: «همه، هرچه زودتر مکتب را ترک کنید و به خانه بروید.»
امتحان نیمهکاره ماند و فضای مکتب که تا چند دقیقه پیش پر از صدای ورقزدن برگهها و زمزمه دانشآموزان بود، رنگ دیگری گرفت. هنگام خروج، یکی از معلمان با بغض از دختران خواست با یکدیگر خداحافظی کنند؛ زیرا شاید دیگر هیچوقت همدیگر را نبینند.
آنها هنوز معنای واقعی این جمله را نمیدانستند. تصور میکردند شاید چند روز دیگر دروازههای مکتب دوباره باز شود، کنار هم بنشینند، درس بخوانند و زندگی به روال عادی برگردد؛ اما دروازهها بسته ماند.
عفت میگوید: «آن روز نمیدانستیم این آخرین باری است که کنار هم در صنف مینشینیم. شاید اگر میدانستیم، بیشتر به چهرههای همدیگر نگاه میکردیم و خداحافظی را جدیتر میگرفتیم.»
در مسیر مکتب تا خانه، عفت با صحنههایی روبهرو شد که به گفته خودش، آرزو میکرد کاش خواب میدید. خیابانها پر از آدمهایی بود که نمیدانستند بمانند یا فرار کنند. موترهایی از کنار او عبور میکردند که خانوادهها وسایل ضروری زندگیشان را در آن گذاشته و خانههایشان را ترک میکردند. در چهره مردم اما چیزی مشترک دیده میشد: ناامیدی.
او میگوید در آن روز فقط آدمهایی را نمیدید که خانههایشان را ترک میکردند، بلکه ملتی را میدید که نمیدانست به کجا پناه ببرد.
برای عفت، بستهشدن مکتب تنها پایان درس نبود؛ بخشی از نوجوانی و آیندهای که هنوز فرصت ساختهشدن پیدا نکرده بود، همانجا متوقف شد. دوستانش از زندگیاش دور شدند و پرسشی تازه در ذهنش شکل گرفت: اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، سرنوشت دخترانی مانند او چه خواهد شد؟
در یک سالی که پس از سقوط کابل در افغانستان ماند، پاسخ این پرسش برایش هر روز روشنتر شد. به باور او، افغانستان بهجای حرکت همگام با جهان، در حال فاصله گرفتن از آن بود و دختران بیش از همه بهای این وضعیت را میپرداختند.
برای عفت، مسئله تنها محرومیت از مکتب نبود؛ جایگاه زن در جامعه نیز در حال تغییر بود. او میگوید: «بیشتر از هر چیز، این موضوع برایم تکاندهنده بود که زن کمکم بهعنوان انسانی با انتخاب، آرزو و آینده مستقل دیده نمیشد. همانجا فهمیدم اگر بمانم، شاید فقط آزادیهایم را از دست ندهم؛ ممکن است آینده و هویتم را هم از دست بدهم.»
در نهایت، خانواده عفت تصمیم به ترک افغانستان گرفتند؛ تصمیمی که برای او انتخاب نبود، بلکه تنها گزینه باقیمانده بود. او میگوید: «رفتن برای من انتخاب نبود؛ تنها گزینهای بود که پیش رویم باقی مانده بود. شاید اگر اختیار دیگری داشتم، میماندم؛ با تمام شکستگیها و زخمهایم، میماندم و در پی ساختن دوباره افغانستان میبودم.»
ترک وطن برای عفت به معنای پشتکردن به افغانستان نبود. به گفته او، دردناکترین بخش رفتن این بود که هنوز دلش میخواست بماند؛ اما شرایط، امکان ماندن را از او گرفته بود.
او میگوید: «دل کندن از گهواره، حتی اگر گهوارهای شکسته و ناجور باشد، برای هیچ کودکی آسان نیست. وطن برای ما هم چیزی شبیه همان گهواره بود؛ با تمام زخمها و تلخیهایش، باز هم خانه ما بود.»
عفت میگوید در روزهای نخست، بیش از زندگی ناشناختهای که در انتظارش بود، از این میترسید که دیگر نتواند به افغانستان برگردد. به باور او، ترک وطن به امید بازگشت، هرچند دشوار، قابل تحملتر است؛ اما وقتی نمیدانی دوباره چه زمانی خاک وطن را زیر قدمهایت احساس خواهی کرد، مهاجرت معنای دیگری پیدا میکند.
برای عفت، غربت تنها فاصلهگرفتن از یک کشور نبود؛ فاصلهگرفتن از بخشی از زندگیاش بود. او میگوید: «فکر میکنم بزرگترین چیزی که در غربت از دست دادم، نوجوانیام بود؛ آدمهایی که شاید دیگر هرگز پیدایشان نکنم، کوچهها و خاطراتی که فقط یکبار در زندگی تجربه میشوند. بعضی چیزها را میشود دوباره ساخت، اما نوجوانی و لحظههایی که گذشتهاند، دیگر برنمیگردند.»
با این حال، فاصله نتوانست افغانستان را از زندگی او بیرون کند. افغانستان برای عفت هنوز همان سرزمینی است که ریشههایش در آن مانده؛ جایی که کودکی و نوجوانیاش را ساخته و بخشی از خاطراتش را در کوچهها، خانه و مکتبش جا گذاشته است.
او میگوید: «هر کجا بروم، افغانستان با من است. شاید از افغانستان دور باشم، اما افغانستان هیچوقت از من دور نمیشود.»
مهاجرت نگاه عفت را به «دختر بودن» نیز تغییر داده است. چیزی که پیش از آن شاید تنها بخشی از هویت شخصیاش بود، پس از تجربه محدودیتها برای او معنای دیگری پیدا کرد: مقاومت.
او میگوید: «بعد از آمدن طالبان، بیشتر از هر زمان دیگری به قدرت زن پی بردم. فهمیدم زنی که شاید در ظاهر از بسیاری از حقوقش محروم شده باشد، هنوز میتواند برای یک حکومت ظالم به تهدید تبدیل شود. برای من دختر بودن دیگر فقط یک هویت نیست؛ معنای مقاومت دارد.»
همین نگاه، تصویر عفت از افغانستان آینده را نیز شکل داده است. او افغانستانی را تصور میکند که زنان در آن هویت، عزت و حق تصمیمگیری درباره زندگی و سرنوشت خود را داشته باشند؛ کشوری که مردم بتوانند درباره آینده خود تصمیم بگیرند و نسلهای بعد مجبور نباشند بهای جنگها و تصمیمهایی را بپردازند که در شکلگیری آنها نقشی نداشتهاند.
برای همین، رؤیای بازگشت هنوز در ذهن عفت زنده است. او میگوید: «من برخواهم گشت. این هجرت را با آرمان برگشتن بر دوش میکشم.»
اما عفت نمیخواهد فقط به وطن برگردد؛ او میخواهد روزی به افغانستانی بازگردد که دخترانش برای یافتن آینده مجبور به ترک آن نباشند.
اگر آن روز برسد، یکی از نخستین کارهایی که دوست دارد انجام دهد، ایجاد و گسترش کتابخانهها در شهرهای افغانستان است؛ مکانهایی که دختران و پسران بتوانند آزادانه کتاب بخوانند، فکر کنند و رؤیا بسازند.
برای او، بازسازی افغانستان از ساختمانها آغاز نمیشود؛ بلکه از انسان، آموزش و آگاهی آغاز میشود. او معتقد است اگر افغانستان قرار است دوباره ساخته شود، این بازسازی باید از زیربنا؛ از معارف، کتاب، اندیشه و نسلی آغاز شود که بتواند آزادانه فکر کند و برای آینده خود تصمیم بگیرد.
شاید به همین دلیل است که بازگشت برای عفت تنها بازگشت به یک جغرافیا نیست؛ بلکه بازگشت به ریشهها و فرصتی برای ساختن همان آیندهای است که روز پانزدهم آگست ۲۰۲۱، درهای مکتبش را به روی او بست.
آرزوی او ساده، اما بزرگ است: روزی برسد که دختران افغانستان، به جای رؤیای فرار، رؤیای ساختن وطنشان را در سر داشته باشند.




