فرح عاصی، زندگیاش را به دو بخش تقسیم میکند؛ روزهایی پیش از پانزدهم آگست و روزهایی که بعد از آن آغاز شد. میگوید از آن روز به بعد، دیگر هیچ برنامهای برای آینده شبیه گذشته نبود.
پیش از آن روز، آینده برایش روشن بود. تحصیلاتش را تا مقطع لیسانس رسانده بود و با شوق از ادامه راه حرف میزد. میخواست تا مقطع دکترا درس بخواند، کار کند و سهمی در ساختن آینده کشورش داشته باشد. هیچگاه فکر نمیکرد روزی برسد که ادامه تحصیل، کار کردن یا حتی بیرون رفتن از خانه، به آرزوهایی دور از دسترس تبدیل شوند.
وقتی از روزهای پیش از سقوط کابل یاد میکند، نخستین چیزی که از آن روزها در ذهنش مانده، امید است.
امیدی که تا آخرین ساعتها زنده بود.
میگوید هیچوقت باور نداشت افغانستان دوباره به همان نقطهای برگردد که سالها برای عبور از آن تلاش کرده بود. تصور میکرد هرچند اوضاع دشوار است، اما دیگر بازگشتی به گذشته وجود ندارد. حتی وقتی خبرها یکی پس از دیگری منتشر میشد، هنوز با خودش میگفت شاید کابل سقوط نکند، شاید این روزها بگذرند و زندگی دوباره به مسیر همیشگی خود برگردد.
اما همه چیز در چند ساعت تغییر کرد.
با ورود طالبان به کابل و انتشار خبر فرار رئیسجمهور، امیدی که سالها با آن زندگی کرده بود، ناگهان فرو ریخت.
فرح هنوز هم وقتی آن روز را به یاد میآورد، مکث میکند؛ انگار بعضی احساسها، حتی بعد از پنج سال، هنوز واژهای برای توصیف شدن پیدا نکردهاند.
او میگوید: «تا وقتی طالبان وارد کابل نشده بودند، هنوز امیدوار بودم و اصلاً تصور نمیکردم افغانستان سقوط کند و دوباره طالبان به قدرت برسند. اما وقتی طالبان وارد کابل شدند و خبر فرار اشرف غنی را شنیدیم، مطمئن شدم که همه چیز تغییر کرده است. آن روز احساس کردم افغانستان یک بار دیگر در همان باتلاقی افتاد که سالها برای بیرون آمدن از آن تلاش کرده بود. حسی داشتم که حتی امروز هم نمیتوانم برایش کلمهای پیدا کنم؛ ناامیدی، پوچی، بیمعنایی… انگار دنیا به آخر رسیده بود و دیگر نمیتوانستم هیچ آیندهای را برای خودم و برای وطنم تصور کنم.»
بعد از چند لحظه سکوت، جملهای را میگوید که در تمام این سالها، هر بار از او پرسیده شده «بدترین روز زندگیات کدام روز بود؟»، همان پاسخ را داده است.
«بدون هیچ تردیدی، پانزدهم آگست؛ روز سقوط کابل.»
آن روز، هنوز نمیدانست آنچه از دست رفته، فقط یک حکومت نیست.
هنوز نمیدانست در سالهایی که پیش روست، درهای دانشگاه بسته خواهند شد، فرصتهای کار از میان خواهند رفت، آزادیهای روزمره کوچک و کوچکتر خواهند شد و ترس، آرامآرام به بخشی از زندگی زنان افغانستان تبدیل خواهد شد.
آن روز فقط میدانست که آیندهای که سالها برای رسیدن به آن تلاش کرده بود، ناگهان از مقابل چشمانش کنار رفت؛ آیندهای که دیگر نمیتوانست آن را همانگونه که پیش از پانزدهم آگست میدید، تصور کند.
تحصیلاتش را تا مقطع لیسانس رسانده بود و سالها برای ادامه راه برنامه داشت. آرزویش این بود که تا مقطع دکترا درس بخواند و بعد، در همان رشتهای که دوست داشت کار کند. اما همه آن برنامهها ناگهان ناتمام ماندند. محروم شدن از دانشگاه، برای او فقط بسته شدن درِ یک مرکز آموزشی نبود؛ احساس میکرد مسیری که سالها برای ساختنش زحمت کشیده بود، ناگهان نیمهکاره رها شده است.
بعد از بسته شدن دانشگاهها، تازه روشن شد که محرومیت زنان فقط به آموزش محدود نخواهد ماند. فرح میگوید آن روزها تصور میکرد شاید تنها ادامه تحصیلش متوقف شده باشد، اما خیلی زود فهمید موضوع بسیار فراتر از دانشگاه است. آنچه آغاز شده بود، حذف تدریجی زنان از همه عرصههای زندگی بود؛ از آموزش و کار گرفته تا حضور در جامعه.
بعد از آن، فرصتهای کار هم یکییکی از زنان گرفته شد. امروز اگر زنی بخواهد کار کند، انتخابهای بسیار محدودی پیش رویش باقی مانده است. مراکز آموزشی خصوصی هنوز فعالیت دارند، اما همانها نیز زیر سایه محدودیتهای فراوان قرار گرفتهاند. دخترانی که به این مراکز میروند، ناچارند شرایط سختگیرانهای را رعایت کنند و حضور استادان مرد نیز در بسیاری از موارد ممنوع شده است.
به گفته فرح، امروز حتی زنانی که سالها درس خواندهاند، تنها اگر پیش از تغییر حکومت تحصیلشان را تمام کرده باشند، شانس کار دارند. نسل تازه اما تقریباً هیچ راهی برای رسیدن به این جایگاهها پیش روی خود نمیبیند.»
فرح گاهی با خودش فکر میکند که هر سالی که از دختران گرفته میشود، فقط یک سال از عمر آنان نیست؛ بخشی از آینده افغانستان نیز از دست میرود. کشوری که دخترانش فرصت آموختن نداشته باشند، ناچار بخشی از توانایی خود را نیز از دست خواهد داد.
اما شاید سنگینترین تغییری که در این سالها احساس کرده، ترسی باشد که آرامآرام وارد زندگی روزمره زنان شده است.
امروز بیرون رفتن از خانه دیگر شبیه گذشته نیست. پیش از آنکه از در بیرون شود، بیاختیار چند بار پوشش خود را نگاه میکند، چادرش را مرتب میکند و مسیر رفتوآمدش را در ذهن مرور میکند. این کار دیگر از روی عادت نیست؛ از روی نگرانی است. نگرانی از اینکه شاید در مسیر با مأموران امر به معروف روبهرو شود.
این نگرانی برایش فقط یک احتمال نیست؛ بارها آن را تجربه کرده است. میگوید کافی است کوچکترین چیزی مطابق میل آنان نباشد تا با رفتارهای تحقیرآمیز یا تذکرهای تند روبهرو شوی. حتی پوششی که برای زنان تعیین شده، بهویژه در روزهای گرم، آنقدر سنگین و آزاردهنده است که تحملش آسان نیست، اما بسیاری از زنان انتخاب دیگری ندارند.
به باور فرح، تلخترین بخش این سالها خودِ ترس نیست؛ عادت کردن به ترس است. اینکه اضطراب، آنقدر آرام وارد زندگی شود که دیگر حضورش طبیعی به نظر برسد. روزگاری بیرون رفتن فقط بیرون رفتن بود؛ اما امروز هر قدم، با حساب و کتاب و نگرانی همراه است.
این محدودیتها فقط رفتوآمد زنان را تغییر ندادهاند؛ بر روحیه آنان نیز اثر گذاشتهاند. وقتی دختری سالها از آموزش، کار و حضور در جامعه محروم بماند، کمکم اعتمادبهنفسش نیز آسیب میبیند. ممکن است به جایی برسد که احساس کند تواناییهایش دیده نمیشوند یا سهمش از جامعه، کمتر از دیگران است.
فرح میگوید اثر این تغییرها را فقط در زندگی خودش نمیبیند؛ هر بار که به دختران کمسنتر نگاه میکند، نگرانیاش بیشتر میشود. دخترانی که باید امروز در دانشگاه، کتابخانه، لابراتوار یا محیط کار میبودند، اما مهمترین سالهای زندگیشان را دور از آموزش و جامعه گذراندهاند.
فرح باور دارد این نسل فقط از مکتب و دانشگاه محروم نشده است؛ فرصت شناختن تواناییهای خود را هم از دست داده است. سالهایی که باید صرف یاد گرفتن، تجربه کردن، اشتباه کردن و ساختن آینده میشد، در انتظار و بلاتکلیفی گذشت. بسیاری از دختران، وقتی راه آموزش را بسته دیدند، ناچار به ازدواجهایی تن دادند که انتخاب قلبیشان نبود؛ نه به این دلیل که آماده زندگی مشترک بودند، بلکه چون احساس کردند دیگر راه دیگری پیش رویشان باقی نمانده است.
فرح گاهی با خودش فکر میکند حتی اگر روزی این محدودیتها برداشته شوند، آیا همه آن دختران میتوانند دوباره به همان جایی برگردند که پنج سال پیش از آن جدا شدند؟ پاسخ این پرسش برایش آسان نیست. بعضی فرصتها، اگر از دست بروند، دیگر به همان شکل تکرار نمیشوند.
به باورش، حذف زنان فقط سرنوشت زنان را تغییر نمیدهد؛ سرنوشت یک کشور را تغییر میدهد. جامعهای که نیمی از جمعیتش از آموزش، کار و حضور اجتماعی کنار گذاشته شوند، چگونه میتواند انتظار پیشرفت داشته باشد؟ وقتی معلم، پزشک، پژوهشگر، خبرنگار، هنرمند و هزاران نیروی متخصص فرصت فعالیت نداشته باشند، این فقط یک زیان فردی نیست؛ زخمی است که بر پیکر تمام جامعه باقی میماند و اثرش سالها بعد نیز دیده خواهد شد.
با وجود همه این تلخیها، فرح هیچوقت نتوانسته باور کند که زنان افغانستان شکست خوردهاند. هر بار که به اطرافش نگاه میکند، شکل دیگری از ایستادگی را میبیند؛ دختری که با وجود بسته بودن دانشگاه، هنوز کتابهایش را کنار نگذاشته است؛ زنی که آموزش را به خانهها برده و پنهانی درس میدهد؛ دخترانی که از راه آموزش آنلاین، مطالعه یا نوشتن، اجازه ندادهاند فاصلهشان با دانستن بیشتر شود.
از نگاه فرح، مقاومت همیشه در خیابان شکل نمیگیرد. گاهی مقاومت، همان زنده نگه داشتن امید است؛ همان تصمیمی که هر روز گرفته میشود تا انسان، با وجود همه فشارها، از رؤیاهایش دست نکشد.
فرح باور دارد بزرگترین دستاورد زنان افغانستان در این سالها، همین بوده است که محدودیت را به عنوان سرنوشت نپذیرفتهاند. زنانی که در بیست سال گذشته طعم آموزش، کار و حضور در جامعه را چشیدهاند، دیگر این حقوق را امتیاز نمیدانند؛ آن را حق خود میشناسند. به همین دلیل، هرچند ممکن است از بسیاری فرصتها محروم شده باشند، اما هنوز باور دارند که هیچ حکومتی نمیتواند برای همیشه حق آموختن، کار کردن و زندگی با کرامت را از انسان بگیرد.
در پایان گفتوگو، فرح برای چند لحظه سکوت میکند.
انگار میان خاطرات این پنج سال، دنبال جملهای میگردد که همه آنچه را گذشته، در خود خلاصه کند.
بعد آرام میگوید: «بزرگترین زخمی که این سالها بر ما گذاشت، فقط بسته شدن درهای مکتب و دانشگاه نبود؛ سالهایی بود که دیگر هیچوقت به زندگی ما برنمیگردند. فرصتهایی که میتوانستیم درس بخوانیم، کار کنیم، تجربه کسب کنیم و آیندهمان را بسازیم، اما از ما گرفته شد. با این همه، اگر قرار باشد چیزی از زنان افغانستان در تاریخ بماند، امیدوارم فقط روایت رنج ما نباشد؛ روایت ایستادگی ما هم باشد. شاید نتوانستند ما را به زندگیای که حقمان بود برسانند، اما نتوانستند ما را وادار کنند که از حقمان دست بکشیم. من هنوز باور دارم روزی خواهد رسید که دختران این سرزمین دوباره آزادانه درس بخوانند، کار کنند و آیندهشان را خودشان انتخاب کنند. شاید سالهایی را از ما گرفتند که دیگر هرگز برنمیگردند، اما نتوانستند باور ما را عوض کنند. ما امروز هم آموزش، آزادی و کرامت را حق خود میدانیم؛ حقی که دیر یا زود، دوباره باید به صاحبانش برگردد.»




