دختری که مکتبش را از دست داد، اما رویای آموختن را نه

نویسنده:

 

پنج سال گذشت؛ پنج سال از روزی که بسیاری چیزها یک‌باره رنگ باخت و زندگی برای خیلی‌ها به دو بخش تقسیم شد: پیش از ۱۵ آگست و پس از آن. من هم یکی از همان دخترانی بودم که آن روزها را دید، از آن گذشت و امروز، پس از پنج سال، ایستاده است و به پشت سرش نگاه می‌کند. این بار می‌خواهم قصه خودم را بنویسم؛ قصه آنچه از دست دادم، آنچه به دست آوردم و آنچه در طول این پنج سال از خودم ساختم.

پنج سال پیش، دختری ساده بودم که به مکتب می‌رفت. صبح‌ها با کتاب و کتابچه راهی مکتب می‌شدم و شاید آن روزها هیچ‌گاه به ذهنم خطور نمی‌کرد که همین رفت‌وآمدهای ساده، روزی به خاطره‌ای دور و دست‌نیافتنی تبدیل شود. آن روزها بسیار شاد بودم.

زندگی برایم هنوز آن‌قدر پیچیده نشده بود و محدودیت‌هایی که بعدها هر روز با آن‌ها روبه‌رو شدیم، جایی در زندگی‌ام نداشت. دغدغه‌هایم کوچک‌تر بود و جهانم در مکتب، خانه، دوستان و کتاب‌ها خلاصه می‌شد. راستش را بخواهید، همیشه هم آن‌قدرها درگیر درس نبودم؛ گاهی می‌خواندم و گاهی نمی‌خواندم. کتاب را باز می‌کردم و چند دقیقه بعد حواسم جای دیگری بود. با این حال، در مکتب اول‌نمره بودم.

وقتی آن روزها را به یاد می‌آورم، چیزهای ساده‌ای در ذهنم زنده می‌شوند؛ صدای زنگ مکتب، همهمه شاگردان، کتابچه‌هایی که زیر بغل می‌گرفتیم، خنده‌های بی‌دلیل و حویلی مکتب. آن روزها نمی‌دانستم که خوشبختی گاهی همین چیزهای ساده است. آدم وقتی در میان نعمتی زندگی می‌کند، کمتر به بودن آن می‌اندیشد.

سپس ۱۵ آگست رسید؛ روزی که طالبان وارد افغانستان شدند و بسیاری از چیزها در یک چشم برهم‌زدن دگرگون شد. مکاتب بسته شد، بسیاری از افراد شاغل بی‌کار و خانه‌نشین شدند، عده‌ای ناچار به ترک وطن شدند و عده‌ای ماندند؛ اما ماندنشان نیز دیگر مانند گذشته نبود.

آن روزها حال مردم وطنم خوب نبود. به یاد دارم که در خانه ما هر کسی در گوشه‌ای نشسته بود؛ خانم‌های کاکایم، دختران و پسران کاکایم و دیگر اعضای خانواده، همه به آینده‌ای فکر می‌کردند که برای هیچ‌کس روشن نبود.

در آن روزها هر کسی به نحوی خود را مشغول و آرام می‌کرد؛ یکی دعا می‌کرد، یکی خبرها را دنبال می‌کرد، یکی نگران عزیزش بود و دیگری در سکوت فرو رفته بود. خانه‌ها آرام به نظر می‌رسیدند، اما پشت این سکوت، هزاران فکر و نگرانی در جریان بود. هر کسی در مخمصه‌ای گرفتار بود و هیچ‌کس نمی‌دانست این وضعیت چند روز، چند ماه یا چند سال دوام خواهد آورد. ما هم نمی‌دانستیم.

فقط می‌دانستیم چیزی تغییر کرده است؛ چیزی که بعدها فهمیدیم بخش بزرگی از زندگی ما بوده است. آن زمان تازه صنف ششم بودم. شاید برای دیگران، صنف ششم تنها یک سال در میان سال‌های مکتب باشد؛ اما برای من، پس از آن روز، معنای دیگری پیدا کرد. تنها همان یک سال فرصت داشتم که به مکتب بروم و درس بخوانم. گاهی به کتاب‌هایم نگاه می‌کردم و با خود می‌گفتم: «شاید این آخرین سال باشد.»

همین فکر گاهی مرا بیشتر به درس علاقه‌مند می‌کرد. می‌خواستم بخوانم، یاد بگیرم و تا زمانی که فرصت هست، از آن استفاده کنم. اما گاهی آن‌قدر ناامید می‌شدم که حتی دلم می‌خواست همان چند ماه باقی‌مانده را هم به مکتب نروم.

در خانه‌های مختلف که می‌رفتم، دختران بزرگ‌تر بیشتر از مکتب سخن می‌گفتند؛ از اینکه نمی‌دانستند چه خواهد شد، از درس‌هایی که نیمه‌تمام مانده بود و از آینده‌ای که برایشان مبهم شده بود. گاهی جمله‌هایی می‌شنیدم که هنوز هم در گوشم مانده است: «چی تا صنف شش بخوانی، چی هیچ نخوانی؛ آخرش دگه بی‌سواد باشی، خوبه.»

این حرف‌ها مرا به حیرت می‌انداخت. شاید سن زیادی نداشتم و نمی‌توانستم همه‌چیز را بفهمم، اما یک پرسش در ذهنم شکل گرفته بود: چرا باید درس خواندن تا این اندازه بی‌ارزش شود؟ چرا باید یک دختر از اینکه می‌خواهد کتاب بخواند، شرمنده یا ناامید شود؟ آن روزها شاید پاسخ این پرسش‌ها را نمی‌دانستم؛ فقط می‌دانستم که نمی‌خواهم مکتبم تمام شود.

روزها می‌گذشت و ما به شرایط تازه خو می‌گرفتیم؛ هرچند خو گرفتن به بعضی چیزها، بیشتر شبیه ناچار شدن است تا پذیرفتن. هنگام رفتن به مکتب، حجاب را به سخت‌ترین شکل ممکن رعایت می‌کردیم، اما هنوز مکتب بود، هنوز استادانمان بودند و هنوز دوستانم در کنارم بودند. تصمیم گرفته بودم آخرین روزها و لحظات مکتب را برای خودم زیبا نگه دارم و چنین کردم.

کم‌کم به امتحانات سالانه نزدیک شدیم. کتابچه‌ها را در دست می‌گرفتیم و از این صنف به آن صنف می‌رفتیم؛ نزد استادان می‌ایستادیم و از آنان می‌خواستیم در کتابچه خاطراتمان چیزی بنویسند یا امضایی به یادگار بگذارند. امروز که به آن روزها نگاه می‌کنم، می‌فهمم چرا آن امضاهای کوچک برایمان این‌همه ارزش داشت. نمی‌خواستیم دست خالی از آن روزها بیرون بیاییم.

من نماینده صنف بودم و گاهی مسوول انضباط نیز می‌شدم. تلاش می‌کردم روزها را در کنار دوستانم با شادی بگذرانم، بخندم و خاطره بسازم. نمی‌خواستم بعدها حسرت بخورم و با خود بگویم: «کاش آن روز بیشتر می‌خندیدم، کاش بیشتر قدر آن روزها را می‌دانستم.»

امتحانات سالانه رسید و سرانجام آخرین روز امتحان فرا رسید. آن روز مضمون مورد علاقه‌ام، ساینس، را داشتیم. ما هشت نفر که با هم بسیار صمیمی بودیم، به صحن مکتب رفتیم و در گوشه‌ای، داخل یک خیمه‌گک پاک که برای صنف درسی شاگردان صنف دوم بود، نشستیم. خوردنی خریدیم، میله کردیم و خندیدیم. آن روز برای ما روز شادی بود؛ اما امروز که به آن فکر می‌کنم، در پس آن خنده‌ها چیز دیگری هم می‌بینم.

آدم هیچ‌گاه نمی‌فهمد آخرین بار چه زمانی از راه می‌رسد؛ آخرین باری که با دوستانش در حویلی مکتب می‌خندد، آخرین باری که زنگ مکتب را می‌شنود و آخرین باری که با خیال آسوده کتابچه‌اش را در دست می‌گیرد و به سوی صنف می‌رود.

بعد، روز گرفتن پارچه‌ها رسید. الحمدلله، باز هم اول شده بودم. نگران صنف ما یک قلم و یک کتابچه یادداشت برایم تحفه داد و مدیره مکتب نیز یک تقدیرنامه به من داد. خوشحال بودم، اما شادی آن روز، شادی روزهای پیشین نبود؛ چون کم‌کم زمان خداحافظی فرا می‌رسید.

من گریه کردن در جمع را دوست ندارم. گریه نکردم؛ شاید لبخند هم زدم و شاید با دوستانم خداحافظی کردم، اما آن روز، در دل، با مکتبم خداحافظی کردم؛ با حویلی پر از گل و میوه‌اش، با صنف، با دوستانم و با دختری که هر صبح با شوق راهی آنجا می‌شد.

آن روز نیز گذشت و من هنوز نمی‌دانستم قرار است دلتنگ چه چیزهایی شوم. زمستان گذشت و بهار آمد؛ اما این بار بهار برای من فقط فصل سبزه و شکوفه نبود. هرچه هوا بهتر می‌شد، دلتنگی‌ام برای مکتب بیشتر می‌شد.

یک شب نزد پدرم رفتم و گفتم: «پدر جان، کورس انگلیسی هم که تمام شده، مکتب هم که نیست، من در خانه، تنهایی چی کار کنم؟» پدرم فقط گفت: «خدا مهربان است، دخترم.» همین یک جمله را گفت.

آن شب شاید خودم هم نمی‌دانستم که همین جمله «خدا مهربان است» بعدها برایم معنای دیگری پیدا خواهد کرد.

به یاد دارم که مدتی در موبایل مادر جانم، برای تکرار درس‌ها در یک صنف آنلاین انگلیسی ثبت‌نام کرده بودم و درس می‌خواندم. روزها مثل همیشه می‌گذشت تا اینکه ماه جوزا رسید. پدر جانم برایم یک تیلفون گرفت و من بدون معطلی در مکتب آنلاین، در صنف هفتم، ثبت‌نام کردم.

آن لحظه بسیار خوشحال بودم؛ حالتی عجیب و سرشار از شادمانی داشتم. هنوز هم اگر چشم ببندم، می‌توانم خوشحالی آن روز را تصور کنم؛ گویا پس از مدت‌ها کسی پنجره‌ای را باز کرده و هوای تازه وارد اتاق شده باشد. دوباره می‌توانستم درس بخوانم، دوباره کتاب درسی داشتم و دوباره صنف داشتم. فقط یک چیز می‌گفتم: «شکر، باز هم می‌توانم درس بخوانم.»

در نیمه‌های ماه جوزا، درس‌هایم را آغاز کردم و شاید همان روز، بدون آنکه بدانم، فصل تازه‌ای از زندگی‌ام آغاز شد. کم‌کم با آکادمی‌های آنلاین دیگر آشنا شدم. در همان روزها خطاطی انگلیسی را نیز فرا گرفتم، قرآن کریم را به شکل حضوری می‌خواندم و درس انگلیسی‌ام را ادامه می‌دادم. روزها و ماه‌ها به میل دلم می‌گذشت.

امتحان چهارماهه آمد و گذشت. امتحانات سالانه نیز رسید و سپری شد.، درجه خوبی گرفتم.

زمستان‌ها مصروف تدریس زبان انگلیسی بودم و در کنار آن، بعضی مضامین دیگر را نیز می‌خواندم. زندگی آرام‌آرام شکل تازه‌ای می‌گرفت. دیگر فقط منتظر باز شدن یک دروازه نبودم؛ داشتم برای خودم دروازه می‌ساختم.

سال‌ها گذشت و سرانجام به سوی نویسندگی آمدم. آغازش شاید ساده بود، اما کم‌کم فعالیت‌هایم در این بخش بیشتر شد. نوشتن برایم فقط کنار هم گذاشتن چند واژه نبود. گاهی چیزی را که نمی‌توانستم بگویم، می‌نوشتم.

گاهی چیزی را که نمی‌توانستم فراموش کنم، روی کاغذ می‌آوردم و گاهی از میان واژه‌ها، خودم را دوباره پیدا می‌کردم. شاید عجیب باشد، اما امروز فکر می‌کنم اگر آن روزها نبود، شاید «من» امروز هم نبودم.

نه، هیچ‌کس دوست ندارد چیزی از زندگی‌اش گرفته شود. اما انسان گاهی از دل سخت‌ترین روزها چیزهایی می‌آموزد که در روزهای آسان هرگز نمی‌آموخت. دروغ نیست اگر بگویم محدودیت‌ها زیاد بود و چیزهای زیادی از دست دادم؛ اما تمام قصه من، قصه از دست دادن نیست.

اگر یک دروازه مکتب بسته شد، هزاران دروازه دیگر به روی من باز شد. راه‌های تازه‌ای پیدا کردم، درس خواندم، مهارت آموختم، تدریس کردم، نوشتم و از همه مهم‌تر، تغییر کردم.

امروز که به آن دختر صنف ششمی نگاه می‌کنم، می‌بینم او فقط نگران مکتبش بود؛ اما منِ امروز نگرانی‌ها و آرزوهای دیگری دارم. او فکر می‌کرد اگر مکتب بسته شود، شاید قصه درس خواندنش هم تمام شود. اما زندگی به او نشان داد که گاهی کتاب را از دست آدم می‌گیرند، ولی شوق آموختن را نمی‌توانند از او بگیرند.

پنج سال گذشته است. در این پنج سال، چیزهای زیادی از دست دادم و چیزهای زیادی هم به دست آوردم. بعضی روزها را با اشک گذراندم و بعضی روزها را با امید. بعضی آدم‌ها رفتند، بعضی آدم‌ها آمدند، بعضی آرزوها دور شدند و آرزوهای دیگری جوانه زدند. من نیز میان همه این رفتن‌ها و آمدن‌ها، آرام‌آرام بزرگ شدم.

حالا اگر از من بپرسند: «در این پنج سال چه کردی؟» نمی‌گویم همه‌چیز را به دست آوردم؛ نه. من هم روزهایی داشتم که خسته شدم، روزهایی که دلم می‌خواست همه‌چیز را رها کنم و روزهایی که آینده برایم تار بود. اما باز هم ادامه دادم. شاید همین ادامه دادن، بزرگ‌ترین کاری باشد که در این پنج سال انجام دادم.

من مکتبم را از دست دادم، اما درس خواندن را از دست ندادم. بعضی فرصت‌ها را از دست دادم، اما فرصت ساختن را پیدا کردم.

چیزهایی را از دست دادم که هنوز دلم برایشان تنگ می‌شود؛ اما در عوض، چیزهایی در خودم پیدا کردم که پیش از آن نمی‌شناختم.

اگر بخواهم تمام این پنج سال را در یک جمله خلاصه کنم، شاید بگویم: زندگی آن‌گونه که می‌خواستم پیش نرفت؛ اما من یاد گرفتم با آنچه نصیبم شد، زندگی را از نو بسازم.

پنج سال، پنج سال از دست دادن و به دست آوردن؛ پنج سالی که مرا از آن دختر ساده صنف ششم به دختری رساند که امروز می‌داند اگر راهی بسته شد، نباید کنار همان دروازه نشست و تمام عمر گریست؛ باید برخاست و راه دیگری جست.

باید دوباره آغاز کرد. و من هنوز در آغاز هستم. قصه هنوز تمام نشده است.

پنج سال از آن روز گذشته، اما من هنوز حرف‌های بسیاری برای نوشتن دارم. تا زمانی که نفس در گلو دارم، برای خودم، برای اهدافم و برای دختران سرزمینم می‌نویسم و بارها خواهم نوشت: ما هیچ‌گاه تسلیم نخواهیم شد. اگر شما دری را بستید، ما با تمام قدرت، برای خود دریچه‌ای خواهیم گشود.

در میان بگذارید.