نظام سقوط کرد، نه من!

نویسنده:

زندگی من از همان زمانی که طالبان وارد کشورم شدند، رنگ عوض کرد. آن روزها تازه در آزمون کانکور کامیاب شده بودم؛ ماه‌ها و هفته‌ها تلاش کرده بودم و با هزار امید و آرزو قدم به دنیای دانشگاه گذاشته بودم. می‌خواستم درس بخوانم، پیشرفت کنم و به اهدافم برسم؛ اما خیلی زود همه‌چیز تغییر کرد. حتی آسمان بالای سرم نیز مانند دلم پژمرده و خزان‌زده به نظر می‌رسید.

دروازه‌های دانشگاه‌ها بسته شد و آینده‌ای که برایش برنامه‌ریزی کرده بودم، ناگهان در هاله‌ای از ابهام فرو رفت. آن روزها از سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام بود. ناامیدی و سردرگمی چنان بر من غلبه کرده بود که دیگر نمی‌توانستم ذهن، جسم و روحم را مدیریت کنم. مدتی طولانی با افسردگی شدید دست‌وپنجه نرم کردم. دیدن توقف درس، مکاتب و دانشگاه‌ها برایم غیرقابل تحمل بود. نمی‌توانستم توقف پیشرفت و نابودی فرصت‌های یک نسل را ببینم. با خود می‌گفتم، کسانی که خود را ملا و مولوی و نماینده خدا در زمین می‌دانند، چگونه می‌توانند مانع علم و پیشرفت شوند؟

روزها و ماه‌ها گذشت، اما من همچنان در سردرگمی و سکوت بودم. در آن روزها، بیشتر از هر چیز برای زنده ماندن تلاش می‌کردم؛ یا بهتر بگویم، برای این‌که به خودکشی فکر نکنم. هر شب که سرم را روی بالش می‌گذاشتم، افکار وحشتناکی به سراغم می‌آمد و در ذهنم غوغایی برپا می‌شد.

سرانجام نزد روان‌شناس رفتم. با راهنمایی‌های او و مصرف دارو، وضعیت روحی‌ام به‌تدریج بهتر شد. روزبه‌روز احساس آرامش بیشتری می‌کردم و همین تغییر برایم امیدبخش بود. پس از مدت‌ها دوباره توانستم به آینده فکر کنم و به آرزوهایم برگردم.

رسیدن به اهدافم آسان نبود، اما فهمیدم که غیرممکن هم نیست. با خودم گفتم: اگر یک راه بسته شده است، باید راه‌های دیگری را جست‌وجو کنم. همین شد که جوانه امید دوباره در وجودم سر برآورد. به فعالیت‌های اجتماعی روی آوردم، در برنامه‌های تلویزیونی شرکت کردم و تلاش کردم دوباره خودم و صدایم را پیدا کنم.

پس از حضور در برنامه‌های تلویزیونی، تصمیم گرفتم مجری تلویزیون شوم؛ می‌خواستم از این راه برای کشورم کاری انجام دهم و صدای مردم باشم. رسیدن به این هدف آسان نبود. نه تجربه کافی داشتم و نه فرصت مناسبی برای یادگیری؛ از سوی دیگر، دانشگاه‌ها همچنان بسته بودند. دوباره احساس می‌کردم ممکن است به همان تاریکی گذشته برگردم، اما درست در اوج ناامیدی، روزنه‌ای از امید پیدا شد.

با «دانشگاه آنلاین زن» آشنا شدم. این فرصت تحصیلی برای من مانند نوری در تاریکی بود. در نخستین فرصت ثبت‌نام کردم و با تمام توان به درس خواندن پرداختم. در ابتدا درس‌ها برایم دشوار بود؛ با سیستم آموزش آنلاین آشنایی زیادی نداشتم و مشکلات اینترنتی نیز کار را سخت‌تر می‌کرد، اما تسلیم نشدم. به مسیرم ادامه دادم و اکنون تنها یک سال دیگر تا فراغتم باقی مانده است. حالا احساس می‌کنم یک قدم دیگر به آرزوهایم نزدیک شده‌ام.

در کنار درس‌هایم تصمیم گرفتم مستقل باشم و درآمد خودم را داشته باشم. به همین دلیل به عنوان معلم در یک مکتب شروع به کار کردم. تدریس برای من تنها یک مسئولیت نیست؛ انگیزه‌ای برای ادامه زندگی و دلیلی برای افزایش اعتمادبه‌نفسم است.

در کنار دانشگاه و تدریس، یادگیری زبان انگلیسی را نیز آغاز کردم. همچنین حدود یک سال به‌صورت مخفیانه در یک کلپ ورزشی تمرین می‌کردم. شوق و انگیزه‌ای که در وجودم داشتم، باعث شد سخت تلاش کنم تا جایی که به عنوان مربی همان کلپ انتخاب شدم. با شوق و علاقه به شاگردانم تمرین می‌دادم و تلاش می‌کردم آن‌ها بهتر شوند. چند ماه بعد، فعالیت‌های کلپ متوقف شد؛ اما من متوقف نشدم. هنوز در خانه تمرین می‌کنم و نمی‌خواهم چیزی که برایش زحمت کشیده‌ام، از زندگی‌ام حذف شود.

یکی از زیباترین بخش‌های این مسیر زمانی بود که یکی از رویاهایم به واقعیت تبدیل شد. توانستم در یک برنامه تلویزیونی به عنوان مجری حضور پیدا کنم. این موفقیت برایم بسیار ارزشمند بود، چون نتیجه تلاش‌ها و زحماتی بود که در سخت‌ترین شرایط انجام داده بودم.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، به خودم افتخار می‌کنم؛ به این‌که سکوت نکردم و تسلیم نشدم. یاد گرفتم که حتی در تاریک‌ترین لحظه‌ها نیز می‌توان راهی برای ادامه پیدا کرد.

من باور دارم هیچ تلاشی بی‌نتیجه نمی‌ماند. حتی در اوج ناامیدی می‌توان یک قدم برداشت و دوباره به سوی رویاها حرکت کرد.

من هنوز در مسیرم و راه زیادی در پیش دارم؛ اما همین که توانسته‌ام بخشی از رویاهایم را زندگی کنم، برای من یک پیروزی بزرگ است.

این داستان من است؛ داستان دختری که در تاریکی‌ها، خودش را نور ساخت و نظام سقوط کرد نه من!

در میان بگذارید.