آن روز، در ظاهر یک روز عادی بود؛ اما در دل من طوفانی برپا بود. انگار احساس میکردم اتفاقی قرار است بیفتد. با این حال، دل به دریا زدم و تصمیم گرفتم روی امتحان آن روز تمرکز کنم. مانند روزهای عادی به طرف مکتب رفتم. همه دختران مکتب با لباسهای سیاه و چادرهای سفید آمده بودند. بعضی با لبخند به یکدیگر نگاه میکردند و بعضی از استرس امتحان حرف میزدند.
وارد صنف شدم، در گوشهای نشستم و خواستم کتابم را مرور کنم. آن روز هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود؛ امتحان «وطندوستی» داشتیم. دوستم آمد و گفت: «اولنمره عزیز! امروز درس خواندن فایده ندارد. قرار است امروز طالبان کابل را هم بگیرند.» چیزی به او نگفتم و سکوت را ترجیح دادم. آن روزها هر جا دو نفر کنار هم مینشستند، درباره آمدن طالبان صحبت میکردند و من اصلاً از شنیدن این حرفها خوشم نمیآمد؛ به همین دلیل، تنهایی را ترجیح میدادم.
ساعت امتحان رسید. با اطمینان کامل، ورق امتحانم را به استادم دادم. استاد بدون آنکه حتی ورقم را بررسی کند، نمره کامل، یعنی چهل، برایم نوشت. با لبخند بر لب همراه دوستانم به صحن مکتب رفتیم؛ اما در درونم چیزی سنگینی میکرد. شاید قلبم از اتفاقی که قرار بود چند لحظه بعد رخ بدهد، خبر داشت. در حالی که با دوستانم میخندیدیم و از خاطرههای شیرین حرف میزدیم، ناگهان صدای فیر را شنیدیم. همه شاگردان هراسان شدند و به سمت دروازه مکتب رفتیم. استاد ریاضی ما گفت: «دختران! هرچه زودتر خودتان را به خانه برسانید.»
من و دوستانم با عجله از مکتب بیرون شدیم. مسیر دوستانم با من یکی نبود و مجبور شدم تنهایی راه خانه را در پیش بگیرم. وقتی به چهارراهی عبدالحق رسیدم، با صحنهای روبهرو شدم که هرگز فراموشش نمیکنم؛ ازدحام، هرجومرج، مردم هراسان و صدای موترها که دلم را به لرزه میانداخت. در همان لحظه دوباره صدای فیر شنیده شد. راستش، امروز که به آن لحظه فکر میکنم، به شجاعت خودم افتخار میکنم. قدمهایم را تندتر کردم و هرچه سریعتر خودم را به خانه رساندم.
ساعت حدود یازدهونیم بود که خبر رسید طالبان به کابل رسیدهاند. آن لحظه نمیدانم چه بر من گذشت. نمیدانستم غم خود را در کدام قالب بیان کنم. فقط فهمیدم قلبم بهشدت شکسته و ناامید شدهام.بدتر از همه، نگران پدرم بودم. او بیرون از خانه بود و من با توجه به آنچه درباره حکومت قبلی طالبان شنیده بودم، بسیار میترسیدم. هرچه اشکهایم را پاک میکردم، انگار نه چشمانم، بلکه قلبم میخواست گریه کند. خدا را شکر، پدرم سالم به خانه رسید؛ اما آن روز حتی حضور او هم نتوانست گریههایم را آرام کند.
آن شب، تمام کابل برق داشت؛ اما کوچههای شهر در سکوتی وحشتناک فرو رفته بودند. نمیدانستم از کدام درد زودتر بگویم؛ از پایین کشیدن پرچم، از ترس هموطنانم یا از رویاهای دختران سرزمینم که یکی پس از دیگری پرپر شدند. روزها میگذشت و هر روز قانونی جدید بر هموطنانم، بهویژه دختران این سرزمین، وضع میشد. با وجود همه اینها، هر روز دعا میکردم که مکتبها را نبندند. حتی با خودم میگفتم: «قبول دارم با چادری به مکتب بروم، فقط بگذارند درس بخوانم.»
اما نه. روزی زنگ مکتب را اعلام کردند و گفتند که دختران بالاتر از صنف ششم دیگر اجازه رفتن به مکتب را ندارند. آن روز واقعاً شکستم. عجیب بود؛ حتی قطره اشکی از چشمانم جاری نشد. فقط در بهت و ناباوری مانده بودم. با خودم میگفتم: مگر جاهلیت تا این اندازه میتواند انسان را کور کند؟ مگر خداوند نفرموده است «اقرأ»؛ بخوان؟ نگفته است «ای مرد، فقط تو بخوان». بلکه علمآموزی را برای زن و مرد ارزشمند دانسته است.
حالا چرا باید بنویسم؟ مگر صدای من میتوانست چیزی را تغییر دهد؟
بعد از آن روز، دیگر از آن دختر شوخطبعی که همیشه لبخند بر لب داشت و تلاش میکرد لبخند بر لب دیگران بیاورد، خبری نبود. همان دختری که همیشه به دوستانش میگفت: «از تنهایی خیلی بدم میآید؛ تنهایی فقط برازنده خالق است»، حالا خودش تنهایی را انتخاب کرده بود. همان دختری که همیشه با شوخیهایش سعی میکرد خانوادهاش را بخنداند، حالا حتی نمیتوانست خودش را خوشحال نگه دارد. درد قلبم را با تمام وجود حس میکردم و با خود فکر میکردم چند دختر دیگر، مانند من، این درد را تحمل میکنند؟
روزها میگذشت و من هر روز افسردهتر و گوشهگیرتر میشدم. گوشهنشینی به کار مورد علاقهام تبدیل شده بود و حتی شنیدن نام کتاب و تحصیل برایم تلخ شده بود. گاهی اطرافیان میگفتند: «تو اینگونه نبودی. هنوز هم راهی هست. کورسها باز است، ادامه بده.» اما من فقط یک جمله میگفتم: «این همه ادامه دادم که چه شود؟ اگر باز هم آدمهای جاهل بیایند و تمام زحمتهایم را نابود کنند، آن وقت چه کسی پاسخگو خواهد بود؟ چه کسی میتواند مرا به رویایی که روزی داشتم؛ رویای خبرنگار شدن، برساند؟» گریه نمیکردم، اما قلبم خون گریه میکرد.
روزها میگذشت تا اینکه خبر رسید طالبان حکم جدیدی را اعلام خواهند کرد؛ از آن پس، خبرنگاران زن باید با ماسک گزارش اجرا کنند. دیگر تعجب نمیکردم؛ فقط میخندیدم، خندهای که پشت آن دنیایی از درد پنهان بود. در اتاق کنار پدرم نشسته بودم. خبرنگار، بانو تهمینه عثمانی، با ماسک گزارش میداد؛ اما از صدایش میشد فهمید که چه بغض سنگینی در گلویش دارد. انگار همان بغض، مرا از خواب بیدار کرد.
با خود گفتم: «دختر! تو خودت را دختر شجاعی میدانستی؛ حالا این سکوت و این افسردگی برای چیست؟ تو همان کسی بودی که وقتی دیگران میگفتند زندگی سخت است، جواب میدادی: «این ما هستیم که زندگی را سخت میکنیم.» پس برخیز! این همه سخت گرفتن برای چیست؟» باید اعتراف کنم که صدای پر از بغض بانو تهمینه عثمانی باعث تغییر من شد. از همان روز، نوشتن را آغاز کردم.
هر آنچه را در دل داشتم، روی کاغذ میآوردم. نوشتن برای من بهترین راه نجات از سنگینی درونم بود. در سکوت مینوشتم. کسی از نوشتههایم خبر نداشت، اما من مینوشتم و با خود میگفتم: «شاید روزی کسی این نوشتهها را بخواند.» از آنجا که با بعضی مشکلات روبهرو بودم، نتوانستم کورس را آغاز کنم؛ اما در خانه به مطالعه پرداختم. اشعار مولانا را میخواندم و از داستانهای کوتاه و رمانها شروع کردم. همین باعث شد که روزبهروز بیشتر به کتاب علاقهمند شوم.
آهستهآهسته خودم را تغییر دادم. دیگر از آن دختر گوشهنشین خبری نبود؛ دختری جای او را گرفته بود که عاشق علم شده بود و کتاب را بهترین دوست زندگیاش میدانست. از طالبان چه بگویم؟ هر روز قانون جدیدی وضع میکردند؛ اما دیگر مانند گذشته باعث ناراحتیام نمیشدند. در عین حال، قلبم درد میگرفت که چرا اسیر دست چنین گروهی شدهایم. با این همه، تصمیم گرفته بودم اجازه ندهم رفتار آنان آینده مرا تعیین کند.
سالها گذشت، اما من دست از تلاش برنداشتم. این بار کورس زبان انگلیسی را آغاز کردم. با چنان شوقی درس میخواندم که توانستم شاگرد ممتاز صنف شوم. در کنار آن، از اینترنت نیز استفاده بهتری کردم و نزد یکی از استادان، آموزش قرآن کریم با تجوید را آغاز کردم. به لطف خدا، در این بخش نیز موفق شدم. در کنار همه اینها، هیچوقت نوشتن را رها نکردم؛ چون رفیق روزهای سخت را نمیتوان از یاد برد. هر روز با نوشتههایم حرف میزدم.
روزی در یکی از نوشتههایم نوشتم: «من نه نویسندهای پرآوازهام و نه شاعری مشهور؛ اما در سکوت مینویسم.» همین جمله باعث شد تکانی به خودم بدهم. با خود گفتم: «دختر! چرا در سکوت بمانی؟ راهی برای خودت پیدا کن تا بتوانی بهتر بنویسی و نوشتههایت را دیگران بخوانند.» از آنجا که نتوانستم در بخش حضوری برای خود زمینهای فراهم کنم، تلاش کردم از طریق آکادمیهای آنلاین راهی پیدا کنم و خوشبختانه موفق شدم.
آکادمیای را پیدا کردم که در آن آموزش نویسندگی ارائه میشد و نویسندگی را بهصورت اصولی آغاز کردم. با تلاش فراوان، شببیداریهای بسیار و حتی اشکهایی که ریختم، توانستم اصول درست نویسندگی را یاد بگیرم. حالا مینویسم؛ اما این بار با اصول درست. روزی رویا مینوشتم، اما امروز رویاهایم را دیگران میخوانند.
در کنار نویسندگی، در چندین آکادمی زبان انگلیسی و تجوید قرآن کریم تدریس میکنم و همچنین در یکی از آکادمیهای آنلاین، نویسندگی نیز آموزش میدهم. شاید هنوز پیشرفت زیادی نکرده باشم و به همه آرزوهایی که در سر دارم نرسیده باشم؛ اما توانستهام خودم را از آن دختر افسرده و ناامید به دختری امیدوار، پرتلاش و استوار تبدیل کنم.
امروز به خودم افتخار میکنم. آرزویم برای تمام دختران سرزمینم این است که هیچگاه تسلیم نشوند. اگر دری به رویشان بسته شد، خودشان دری دیگر بسازند. من باور دارم که خواستن، توانستن است.
امیدوارم روزی فرا برسد که تمام دختران وطنم، در سایه آزادی، امنیت و ارزشهای واقعی اسلام، دوباره با آرامش درس بخوانند، رویا بسازند و آیندهای را که شایسته آن هستند، با دستان خود رقم بزنند.




