پانزدهم آگست؛ روزیکه آینده را از من گرفت

نویسنده:

چند روز پیش، پس از مدت‌ها، فرصت دیدار و گفت‌وگو با اسرا برایم فراهم شد. مدت زیادی بود که با او گفت‌وگو نکرده بودم. وقتی روبه‌رویم نشست، نخستین چیزی که در او دیدم و توجه‌ام را جلب کرد، سکوت‌اش بود. همان دختری که سال‌ها پیش با شوق از دانشگاه، آینده و برنامه‌هایش سخن می‌گفت، حالا پیش از پاسخ دادن به هر پرسش، چند لحظه سکوت می‌کرد؛ گویی برای هر جمله باید از میان خاطراتی تلخ عبور می‌کرد. از او پرسیدم اگر می‌توانست زمان را به عقب برگرداند، دوست داشت به کدام روز بازگردد. بی‌آنکه نگاه‌ام کند، آرام گفت: «به هیچ روزی بعد از پانزدهم آگست.» سپس با مکثی کوتاه ادامه داد: «احساس کردم آن روز فقط یک حکومت سقوط نکرد؛ آینده‌ی که سال‌ها برای ساختن‌اش تلاش کرده بودم نیز فرو ریخت.» همان چند جمله کافی بود تا بفهمم قرار نبود فقط درباره یک رویداد تاریخی صحبت کنیم، بلکه قرار بود روایت زندگی دختری را بشنوم که پنج سال میان ترس، محرومیت و امید زندگی کرده بود.

اسرا گفت که پیش از آگست ۲۰۲۱، زندگی‌اش مانند زندگی هزاران دختر دیگر افغانستان با درس، امید و آرزو پیوند خورده بود. دانشجو بود و با اشتیاق از ادامه تحصیل تا مقطع دکترا سخن می‌گفت. باور داشت هر سمستر او را یک گام به آینده‌ی که در ذهن‌اش ساخته بود، نزدیک‌تر می‌کرد. وقتی از آن روزها یاد می‌کرد، لبخندی کوتاه بر لب‌اش می‌نشست، اما خیلی زود جای خود را به سکوت می‌داد. گفت آن زمان بزرگ‌ترین نگرانی‌اش امتحان‌های پایان سمستر، ارائه سمینار و برنامه‌ریزی برای آینده بود. هرگز تصور نمی‌کرد همان دغدغه‌های ساده، روزی به آرزوهایی دست‌نیافتنی تبدیل شوند. از نگاه او، دانشگاه فقط محل آموزش نبود؛ جایی بود که شخصیت، اعتمادبه‌نفس و آینده‌اش در آن شکل گرفته بود و احساس می‌کرد می‌توانست با دانش و تلاش، سهمی در ساختن جامعه داشته باشد.

وقتی صحبت به پانزدهم آگست رسید، لحن اسرا آرام‌تر شد. گفت تا آخرین ساعت‌ها باور نداشت کابل به آن سرعت سقوط کند. تصور می‌کرد بحران چند روزی ادامه پیدا می‌کند و بعد همه‌چیز به روال گذشته بازمی‌گردد. اما با ورود طالبان و انتشار خبر فرار رئیس‌جمهور، همه امیدهایش در یک لحظه رنگ باخت. روزهای بعد را با انتظار سپری کرد؛ انتظاری برای باز شدن دوباره دروازه‌های دانشگاه و بازگشت زندگی به مسیر عادی. اما هر هفته خبر تازه‌ی از محدودیت‌ها منتشر می‌شد؛ نخست مکتب‌ها بسته شدند، سپس دانشگاه‌ها و بعد فرصت‌های کار و حضور اجتماعی زنان یکی پس از دیگری از میان رفتند. اسرا گفت همان روزها فهمیده بود که این وضعیت موقتی نیست و قرار است زنان به‌آرامی از عرصه عمومی حذف شوند؛ واقعیتی که هرگز تصور نمی‌کرد روزی با آن روبه‌رو شود.

اسرا گفت پنج سال پس از آن روز، زندگی‌اش دیگر هیچ شباهتی به گذشته ندارد. بیرون رفتن از خانه برایش به مجموعه‌ی از محاسبه‌های همیشگی تبدیل شده است. امروز پیش از خروج، چند بار لباسش را بررسی می‌کند مسیر رفت‌وآمدش را در ذهن مرور می‌کند و نگران است که مبادا با تذکر یا برخوردی روبه‌رو شود. به باور او، تلخ‌ترین بخش این سال‌ها فقط محرومیت از دانشگاه و کار نبود، بلکه عادت کردن به ترس بود؛ ترسی که آن‌قدر آرام وارد زندگی‌اش شده بود که گاهی دیگر حضورش را احساس نمی‌کرد. او گفت بسیاری تصور می‌کردند فقط دروازه‌های دانشگاه بسته شده است، اما در حقیقت همه ابعاد زندگی زنان تغییر کرده بود. به باور او، دردناک‌ترین بخش این وضعیت، عادی شدن محدودیت‌ها بود؛ روزی که انسان دیگر از ترس تعجب نمی‌کند.

وقتی از خانواده و اطرافیان‌اش پرسیدم، اندوه در چهره‌اش آشکارتر شد. گفت این محدودیت‌ها فقط زنان را از دانشگاه و محیط کار دور نکرده، بلکه فضای خانه‌ها را نیز دگرگون ساخته است. فشارهای اقتصادی، ناامیدی و از میان رفتن فرصت‌های زندگی، بسیاری از خانواده‌ها را زیر بار سنگین نگرانی قرار داده. به گفته او، سکوت در خانه‌ها بیشتر شده و گفت‌وگوها رنگ گذشته را ندارد. بیش از همه، نگران دختران نوجوانی بود که سال‌های مهم زندگی‌شان را دور از صنف درس و هم‌صنفی‌های‌شان سپری می‌کنند. او باور داشت این محرومیت فقط چند سال آموزش را از آنان نگرفته است، بلکه اعتمادبه‌نفس و جرأت رویا دیدن را نیز تهدید کرده است. اسرا می‌گفت وقتی انسان برای مدت طولانی از حقی محروم شود، ممکن است کم‌کم باور کند که هرگز شایسته آن حق نبوده است و همین، خطرناک‌ترین پیامد این سال‌هاست.

با وجود همه این تلخی‌ها، اسرا هنوز از امید سخن می‌گفت. او مقاومت را فقط در اعتراض و شعار نمی‌دید، بلکه آن را در مادری می‌دید که دخترش را به درس خواندن تشویق می‌کرد، در زنی که پنهانی به چند دختر آموزش می‌داد و در دختری که با وجود بسته بودن دروازه‌های دانشگاه، هنوز هر شب کتابی را ورق می‌زد. او باور داشت هیچ قدرتی نمی‌تواند میل انسان به آموختن را از میان ببرد. خودش نیز در آن سال‌ها تلاش کرده بود مطالعه را کنار نگذارد و تا جایی که می‌توانست به آموختن ادامه داده بود. گفت شاید نتوانسته و نتواند در صنف دانشگاه حضور داشته باشد، اما هرگز نخواسته روزی برسد که احساس کند از رویاهایش دست کشیده است. از نگاه او، ادامه دادن در آن شرایط، آرام‌ترین و در عین حال عمیق‌ترین شکل ایستادگی است.

در پایان گفت‌وگو از اسرا پرسیدم اگر سال‌ها بعد دختری این روایت را می‌خواند، دوست داشت چه چیزی از نسل امروز زنان افغانستان به یاد داشته باشد. چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت: «دوست داشتم بدانند که ما فقط قربانی نبودیم؛ با وجود همه درهای بسته، امید را حفظ کردیم و اجازه ندادیم رویاهای‌مان کاملا خاموش شوند.» هنگام خداحافظی، به این فکر می‌کردم که پانزدهم آگست برای اسرا فقط یک تاریخ نبود؛ مرزی بود میان دو زندگی، میان روزهایی که آینده روشن به نظر می‌رسید و سال‌هایی که با محرومیت و انتظار سپری شده بود. با این همه، در تمام حرف‌هایش چیزی زنده مانده بود؛ امیدی آرام اما ریشه‌دار که هنوز باور داشت هیچ تاریکی، هرقدر هم طولانی باشد، نمی‌تواند آینده را برای همیشه خاموش کند.

در میان بگذارید.