یادداشت یک دانشجو؛ خاطره‌ای از آخرین روزهای دانشگاه

نویسنده:

من کسی هستم که سال‌های درازی در افغانستان و در دوره جمهوریت زنده‌گی کردم؛ نسلی که بخشی از جوانی و زنده‌گی‌اش را در فضای آن دوره سپری کرد و آزادی‌هایی مانند رفتن به مکتب، تحصیل، حضور در دانشگاه، رفت‌وآمد و انتخاب‌های شخصی را تجربه کرد.

به همین دلیل، روزهایی که به سقوط کابل و پایان آن دوره نزدیک می‌شدیم، برای من تنها یک رویداد سیاسی نبود؛ بلکه احساس می‌کردم بخشی از زنده‌گی و خاطراتی که سال‌ها با آن زنده‌گی کرده بودم، در حال تغییر است.

پیش از سقوط کابل و در روزهایی که ولایت‌های افغانستان یکی پس از دیگری سقوط می‌کردند، نگرانی زیادی داشتم؛ اما با وجود آن، آن‌قدر به نیروهای امنیتی کشور باور و اطمینان داشتم که هر روز در دانشگاه به پسران و دختران صنفی‌ام می‌گفتم: «تشویش نکنید، کابل سقوط نمی‌کند.»

دو روز پیش از سقوط کابل، یکی از هم‌صنفی‌هایم گفت: «بیایید بیشتر با هم بنشینیم؛ شرایط خراب است، شاید دیگر همدیگر را نبینیم.»

آن جمله برایم عجیب بود. تا آن زمان هنوز باور داشتم که کابل سقوط نخواهد کرد و زنده‌گی عادی ما در دانشگاه ادامه خواهد داشت.

اما کم‌کم شماری از هم‌صنفی‌هایم دیگر به دانشگاه نیامدند و فضای دانشگاه نیز مانند گذشته نبود. جمعیت دانشگاه کمتر شده بود و نگرانی در میان دانشجویان بیشتر به چشم می‌خورد.

شماری از هم‌صنفی‌هایم که از پیش ویزه و تکت گرفته بودند، افغانستان را همراه با خانواده‌های‌شان ترک کردند و به ایران، پاکستان و تاجیکستان مهاجر شده بودند.

در دو روز باقی‌مانده پیش از سقوط کابل، بارها با هم‌صنفی‌هایم در صحن دانشگاه قدم زدیم، گشتیم و صحبت کردیم؛ شاید بدون آن‌که بدانیم، آخرین روزهایی بود که در آن فضای دانشگاه در کنار هم بودیم.

امروز که پنج سال از آن روزها می‌گذرد، وقتی به آن خاطرات فکر می‌کنم، جمله آن هم‌صنفی‌ام بیشتر از همه در ذهنم می‌ماند: «شاید دیگر همدیگر را نبینیم.»

آن روز فکر می‌کردیم فقط چند روز سخت در پیش است، اما نمی‌دانستیم که زنده‌گی بسیاری از ما برای همیشه تغییر خواهد کرد.

در میان بگذارید.