در گفتوگو با مژده، صحبت از زنانی شد که برای رهایی از خشونت، راههای متفاوتی را تجربه کردند؛ یکی به امید یافتن آرامش از خانه بیرون رفت و دیگری، از ترس بیپناهی، در همان زندگی ماند. سرنوشت این دو زن متفاوت بود، اما هر دو با پرسشی روبهرو بودند که پاسخدادن به آن آسان نیست: وقتی خانه دیگر جای امنی نیست، یک زن برای نجات خود به کجا میتواند پناه ببرد؟
مژده از دختری میگوید که سالهای زندگیاش در خانه با ترس و محدودیت گذشت؛ دختری که بارها از سوی برادرانش لتوکوب شد و حتی برای رفتوآمد و ارتباط با دختران دیگر آزادی چندانی نداشت. برادرانش در بیرون از خانه خود را مردانی باوقار و آبرومند نشان میدادند، اما آنچه در داخل خانه بر این دختر میگذشت، تصویر دیگری از همان خانواده بود.
«این دختر حتی در خانهٔ خودش هم احساس امنیت نداشت. برادرانش به بهانههای مختلف او را لتوکوب میکردند و رفتوآمدش را محدود میساختند. او نمیتوانست مثل دختران دیگر آزادانه زندگی کند و با دوستانش ارتباط داشته باشد. تصور کنید دختری در خانهای بزرگ شود که باید از همان کسانی بترسد که قرار است حامیاش باشند.»
شاید برای این دختر، ازدواج راهی بود برای بیرونشدن از زندگیای که دیگر تحملش دشوار شده بود. با مردی بزرگتر از خودش ازدواج کرد، به این امید که در خانهای دیگر آرامش پیدا کند؛ اما زندگی تازه نیز آنگونه که انتظار داشت پیش نرفت. او با خشونت همسر و فرزندان همسر اول او روبهرو شد و بار دیگر در وضعیتی قرار گرفت که از آن رهایی میخواست.
مژده در روایت این زندگی، به واقعیتی اشاره میکند که گاهی در میان قضاوتهای اجتماعی نادیده گرفته میشود: هر رفتنی الزاماً به رهایی نمیانجامد، بهویژه وقتی زنی برای فرار از خشونت، بدون داشتن انتخابهای امن و حمایت کافی، به زندگی دیگری پناه میبرد.
«هیچ دختری نباید مجبور شود برای نجات از خشونت خانواده، به ازدواجی پناه ببرد که نمیداند در آن چه سرنوشتی در انتظارش است. ازدواج نباید تنها راه فرار یک دختر باشد. او باید بتواند در امنیت زندگی کند، آموزش ببیند و دربارهٔ آیندهاش تصمیم بگیرد.»
اما همهٔ زنان نمیتوانند از خانهای که در آن خشونت را تجربه میکنند بیرون شوند. گاهی آنچه زنی را در یک زندگی نگه میدارد، علاقه یا رضایت نیست؛ فقر است، نگرانی برای فرزندان است و ترس از فردایی که هیچ تضمینی برای آن وجود ندارد.
مژده از زن دیگری یاد میکند؛ زنی از خانوادهای فقیر که دو فرزند داشت و در زندگی مشترکش با خشونت روبهرو بود. او نمیخواست با دو کودک به خانهٔ پدر و مادرش برگردد و باری دیگر بر دوش خانوادهای بگذارد که خود نیز با دشواریهای اقتصادی روبهرو بود. به همین دلیل، با وجود رنجی که میکشید، در آن زندگی ماند.
«این زن دو فرزند داشت و از وضعیت اقتصادی خوبی برخوردار نبود. شاید یکی از نگرانیهای بزرگش این بود که اگر از خانه بیرون شود، چگونه از خودش و فرزندانش مراقبت کند. وقتی زنی نه پشتوانهٔ اقتصادی دارد و نه جایی امن برای رفتن، تصمیمگرفتن برای بیرونشدن از خشونت بسیار دشوار میشود.»
سرانجام، این زن بر اثر خودکشی جان باخت. به گفتهٔ مژده، پس از مرگ او نیز کسی پاسخگوی آنچه بر زندگیاش گذشته بود نشد.
سرنوشت این زن، پرسشی سنگین را پیش روی ما میگذارد. اگر زنی برای رفتن جایی نداشته باشد، اگر نتواند هزینهٔ زندگی فرزندانش را تأمین کند و اگر در لحظهٔ نیاز به حمایت، تنها بماند، چگونه میتواند از خودش محافظت کند؟
«گاهی مردم از یک زن میپرسند چرا از آن زندگی بیرون نشد؛ اما کمتر کسی میپرسد اگر بیرون میشد، کجا میرفت و چگونه زندگی میکرد. زنانی هستند که بهخاطر فقر، ترس از قضاوت مردم یا نگرانی برای فرزندانشان، خشونت را تحمل میکنند. این سکوت به معنای رضایت نیست؛ گاهی آنها راه دیگری پیش روی خود نمیبینند.»
برای مژده، خشونت تنها به ضربوشتم محدود نمیشود. گاهی از توهین، تحقیر و محدودکردن آزادی آغاز میشود؛ از زمانی که خواستههای یک زن نادیده گرفته میشود و دیگران بهجای او دربارهٔ زندگیاش تصمیم میگیرند. این رفتارها اگر تکرار شوند و کسی در برابرشان نایستد، بهتدریج عادی میشوند و میتوانند زمینهساز خشونتهای شدیدتر شوند.
«خشونت همیشه از جایی شروع نمیشود که آثارش روی بدن دیده شود. وقتی یک زن هر روز تحقیر میشود، وقتی اجازه ندارد دربارهٔ زندگی خودش تصمیم بگیرد یا از ابتداییترین حقوقش محروم میماند، او نیز خشونت را تجربه میکند. نباید منتظر بمانیم تا آسیب به مرحلهٔ شدید برسد و بعد آن را جدی بگیریم.»
این محدودیتها گاهی تمام رؤیاهای یک دختر را در همان سالهای نخست زندگی متوقف میکنند. مژده از دخترانی یاد میکند که میخواستند آیندهٔ متفاوتی داشته باشند، اما فشارهای خانوادگی و فرهنگی فرصت دنبالکردن آرزوهایشان را از آنان گرفت.
«دختری را میشناسم که میخواست آوازخوان شود، اما شرایط فرهنگی و محدودیتهایی که با آن روبهرو بود، اجازه نمیداد صدایش را فراتر از اتاق کوچک خودش ببرد. دختر دیگری آرزوی داکترشدن داشت، اما مخالفت خانواده و محرومیت از آموزش، مسیر رسیدن به آرزویش را بست.»
این دختران شاید هنوز رؤیاهایشان را در ذهن داشته باشند، اما فاصلهٔ میان آنچه میخواهند و آنچه اجازه دارند انجام دهند، هر روز بیشتر میشود. برای بعضی از آنان، محرومیت از آموزش تنها بستهشدن دروازهٔ مکتب نیست؛ بستهشدن راهی است که میتوانست به استقلال، اعتمادبهنفس و انتخابهای بیشتر در زندگی منتهی شود.
مژده این وضعیت را جدا از فضای خانواده و جامعه نمیبیند؛ فضایی که در آن، گاهی از دختر انتظار میرود سکوت کند و از زن خواسته میشود برای حفظ آبروی خانواده، رنج خود را پنهان نگه دارد.
«وقتی در یک خانواده به پسر یاد داده میشود که میتواند دربارهٔ زندگی خواهرش تصمیم بگیرد، اما از دختر انتظار میرود بدون اعتراض بپذیرد، نابرابری از همانجا آغاز میشود. اگر زن خشونت را گزارش کند و بهجای حمایت سرزنش شود، طبیعی است که در آینده برای بیان مشکلش تردید کند. وقتی اطرافیان سکوت میکنند، خشونت نیز فرصت ادامهیافتن پیدا میکند.»
اما آنچه در خانه میگذرد، تنها بر زندگی زن تأثیر نمیگذارد. کودکانی که شاهد خشونت علیه مادر خود هستند، ممکن است با ترس، بیاعتمادی یا احساس ناامنی بزرگ شوند. بعضی از آنان از بیان خواستههایشان میترسند و بعضی دیگر ممکن است همان رفتاری را تکرار کنند که در کودکی دیدهاند.
«وقتی کودک میبیند که مادرش تحقیر میشود یا مورد خشونت قرار میگیرد و کسی از او حمایت نمیکند، این تجربه در ذهنش باقی میماند. ممکن است در آینده خودش نیز خشونت را رفتاری عادی بداند. به همین دلیل، حمایت از زنان تنها برای نجات یک فرد نیست؛ برای سلامت خانواده و آیندهٔ نسل بعد نیز اهمیت دارد.»
شکستن این چرخه به تغییر در نگرش خانوادهها، آموزش حقوق زنان و فراهمکردن حمایتهای واقعی نیاز دارد. زنی که تصمیم میگیرد از خشونت بیرون شود، نباید میان بازگشت به خانهای که در آن نیز حمایت نمیشود و ماندن در محیط خشونتآمیز یکی را انتخاب کند. او به جایی امن، حمایت اقتصادی و دسترسی به عدالت نیاز دارد؛ حمایتی که در دشوارترین لحظههای زندگی نیز در دسترس باشد.
در پایان گفتوگو، مژده به زنانی برمیگردد که شاید هنوز از بیان رنج خود میترسند؛ زنانی که نمیدانند اگر حرف بزنند، چه واکنشی خواهند دید و اگر تصمیم به رفتن بگیرند، چه آیندهای در انتظارشان است.
«خواهرم، تو مقصر خشونتی نیستی که تجربه کردهای. هیچکس حق ندارد به تو توهین کند، تحقیرت کند یا حقوق اولیهات را از تو بگیرد. تو هم مانند هر انسان دیگری حق داری با احترام، امنیت و آرامش زندگی کنی. اگر در چنین وضعیتی قرار داری، سزاوار حمایت هستی، نه سرزنش.»
دو زنی که مژده از آنها روایت میکند، راههای متفاوتی را تجربه کردند؛ یکی به امید آرامش از خانه بیرون رفت و دیگری بهدلیل فقر و نگرانی برای فرزندانش ماند. اما سرنوشت هر دو نشان میدهد که رهایی از خشونت نباید به شجاعت فردی یا توانایی تحمل رنج وابسته باشد. زنان باید بتوانند بدون ترس از بیپناهی، دربارهٔ زندگی خود تصمیم بگیرند.
و پرسش همچنان باقی است: وقتی خانه دیگر جای امنی نیست، یک زن برای نجات خود به کجا میتواند پناه ببرد؟
پاسخ، تنها در توصیه به زنان برای سکوتنکردن یا ترککردن یک زندگی خشونتآمیز نیست. پاسخ در جامعهای است که برای رفتن، ماندن و دوباره آغازکردن، راهی امن پیش پای آنان بگذارد؛ جامعهای که هیچ زنی را مجبور نکند برای حفظ آبرو رنج بکشد یا برای نجات خود، آیندهاش را به تصمیمی ناخواسته گره بزند.
امنیت باید حق هر زن باشد؛ نه آرزویی که برای رسیدن به آن، ناچار شود میان خشونت و بیپناهی یکی را انتخاب کند.



