وقتی زن بودن جرم می‌شود؛ چند تار مو، یک جهان ترس

نویسنده:

آه، هنوز آسمان وطنم آبی‌ست، هنوز هم در اینجا آفتاب بر روی دشت‌ها، سبزه‌زارها و کوه‌های بلند و مرتفع می‌تابد. هنوز هم باران‌های طولانی بر روی درختان کاج و چنارهای بلند مسجد ما می‌بارد؛ اما دیگر این تابیدن آفتاب و بارش باران برای من و دختران سرزمینم تا حدی بی‌معنی و بی‌مزه شده است، چون حالا ما دیگر نمی‌توانیم به مکتب، دانشگاه و کورس برویم و حتی نمی‌توانیم در کوچه‌های شهرمان به‌راحتی، بدون ترس و استرس قدم بزنیم. دیگر نمی‌توانیم که مثل سابق از بارش باران لذت ببریم.
چون حالا ما در فکر زنده‌ماندن هستیم، نه زندگی کردن؛ پنج سال می‌شود که ما فقط زنده هستیم و برای زنده ماندن در وطن خودمان تقلا می‌کنیم و از آسوده‌گیِ زند‌گی هیچ خبری نداریم و فکر می‌کنم تا چند سال دیگر چیزی به نام زند‌گی را نه می‌شنویم و نه احساس خواهیم کرد.

یکی از روزها خواستم برای چند لحظه همه‌چیز را نادیده گرفته و مثل سابق در کوچه‌های کابل قدم بزنم. من عاشق قدم‌زدن هستم و فقط می‌خواستم اندکی مزهٔ آزادی را بچشم؛ همان آزادی کوچکی که در بسیاری از جهان، حقی عادی‌ست، اما برای دختران و زنان افغانستان به یک کار غیرممکن و حتی به یک رؤیای دست‌نیافتنی تبدیل شده است. حس می‌کنم از جملهٔ همان رؤیاهایی‌ست که برایش می‌گویم: «خیال‌بافی».

در حال قدم‌زدن و سرگرم خودم بودم که چند مرد با ریش‌های بلند، چشم‌های ترسناک و پیراهن‌تنبان سفید که شبیه چپن‌های داکتری بود، بر تن داشتند؛ فکر می‌کنم برایشان می‌گویند: «امر به معروف»؛ گروه طالبان، که از مقابلم گذشتند. با دیدن‌شان پیش خودم تلخ خندیدم و در دل گفتم: چه دردناک است وقتی لباسِ درمان بر تنِ کسانی باشد که هر روز زخمی تازه بر روح و جسم این سرزمین می‌زنند و هر روز بدبختی، یأس، ناامیدی، فقر و بیچاره‌گی را به این سرزمین به ارمغان می‌آورند.

کارشان جز تباهی وطن، چیز دیگری نیست. تمام هوش و حواس‌شان؛ زن، چادر/حجاب زن، موی زن، بلند خندیدن زن، راه‌کردن زن؛ خلاصه، تمام حواس‌شان به زنان و دختران سرزمینم است؛ زنانی که هر روز یک قانون جدید را برایشان تعیین کرده و خط‌ونشان می‌کشند.

آن روز فقط می‌خواستم برای یک لحظهٔ کوتاه طعم آزادی را بچشم که ناگهان یکی از افراد گروه طالبان، با صدای بسیار خشن و وحشتناک، فریاد زد: «دختر! حجابت را درست کن.» صدایش آن‌قدر بلند و ترسناک بود که خیلی ترسیده بودم و فقط چند تار مویم از زیر حجاب بیرون مانده بود؛ چند تار مویی که خودم متوجه نشده بودم، ولی به‌خاطرش تحقیر شده و قلبم لرزید؛ نه از شرم، بلکه از این حقیقت تلخ که در این سرزمین، زن بودن یعنی باید همیشه آمادهٔ بازخواست و سرزنش باشید.

آن روز تنها من نبودم که تحقیر و بازخواست شده بودم، بلکه چند قدم دورتر، چند دختر دیگر را دیدم؛ دخترانی با لباس‌هایی ساده، نه کوتاه و نه عجیب؛ فقط کمی رنگی، کمی سلیقه و کمی میل به زنده‌بودن یا هم زند‌گی‌کردن، اما همین برای متهم‌شدن کافی بود. در میان هیاهوی بازار با صدای بلند تحقیر شدند، فحش شنیدند و بدتر از همه، نگاه‌های سنگین بر شانه‌هایشان افتاد.

با خود فکر کردم، خیلی فکر کردم: چه بسیار دخترانی که دیگر راه تحصیل را فراموش کرده‌اند، چه بسیار زنانی که آرزوهایشان را مثل لباس‌های رنگی‌شان در گوشه‌ای از اتاق پنهان کرده‌اند، چه بسیار دخترانی که دیگر میلی به زند‌گی ندارند و فقط زنده هستند و چه بسیار نوجوانانی که تحمل این‌همه بدبختی و آشوب را نداشتند و با دست خود، خود را به فنا دادند.

بلی، شاید جهان درد ما را کامل نفهمد، اما ما خوب می‌دانیم: زنان این سرزمین هر روز برای ابتدایی‌ترین حقِ انسانی‌شان می‌جنگند: حق نفس‌کشیدن، حق آموختن، حق زندگی‌کردن.

و من آن روز، میان شلوغی بازار، بیشتر از همیشه فهمیدم دختر بودن در افغانستان تنها یک هویت نیست؛ گاه شبیه جنگی خاموش است که هر روز باید از نو آغاز شود. همچنان، همان لحظه، در دلم گفتم: ایمانی که از صدای خندهٔ زن، از گیسوی دختر و از رنگ لباس بلرزد، پس چه سست و چه هراسان است!

در میان بگذارید.