هاله انساندوست در بغلان به دنیا آمده، اما همیشه کابل را شهری میدیده که میتواند او را به آرزوهایش نزدیکتر کند؛ شهری که هزاران دختر آرزو دارند ایکاش در آن متولد میشدند و فرصتهای بیشتری برای درس خواندن و ساختن آیندهشان داشتند. پیش از سقوط جمهوریت، در ولایتهایی مانند کابل، مزار، هرات و کندز، دسترسی به مراکز آموزشی و فرصتهای یادگیری آسانتر بود. امروز اما بسیاری از آن فرصتها دیگر مانند گذشته نیستند. حتی کابل نیز دیگر آن شور و شوق و زرقوبرق سابق را ندارد، اما هنوز در مقایسه با بسیاری از ولایتها، زمینههایی مانند کورسهای کوتاهمدت، کارگاههای خیاطی و برخی برنامههای آموزشی در آن بیشتر دیده میشود.
هاله کودکیاش را با چند رؤیای روشن سپری کرد؛ رفتن به کابل، دانشگاه خواندن، قاضی شدن و اولنمره شدن در کانکور. دختری پرتلاش و زحمتکش بود. هر روز درس میخواند، کتاب میخواند، مینوشت و برای آیندهای که در ذهنش ساخته بود، قدم برمیداشت.
اما امروز، وقتی به رؤیاهایش فکر میکند، اضطراب و سردرگمی جای بخشی از آن شوق گذشته را گرفته است. گاهی از خودش میپرسد: «آیا این همان زندگیای است که برایش برنامهریزی کرده بودم؟»
هاله شبهای سقوط را بدترین و سیاهترین شبهای زندگیاش میداند. میگوید: «آن شبها را هیچگاه فراموش نمیکنم؛ شبی که در خبرها شنیدیم کابل تا نود روز دیگر سقوط میکند، اما فقط دو شب بعد، همهچیز سریعتر از آنچه فکر میکردیم، فرو ریخت. پایتخت با آن عظمتش سقوط کرد. بغلان هم در شبهای سقوط وحشتناکتر از قبل شده بود. هر شب، بهجای ستارهها در آسمان، مرمیها خود را به نمایش میگذاشتند. دیگر در دلهایمان خبری از آرامش و در گوشهایمان خبری از نوازش نبود؛ ترس و وحشت جای همهچیز را گرفته بود و صدای سلاحهای سبک و سنگین در گوشهایمان طنین میانداخت.»
آن روزها هاله سن کمی داشت و شاید بسیاری از اتفاقها را بهدرستی درک نمیکرد، اما یک چیز را هنوز به یاد دارد: گریههای مادرش. خاطرهای که سالها گذشته، اما از ذهنش پاک نشده است؛ زخمی که فقط بر تنش نماند و جایی در روحش نشست.
همیشه از خودش میپرسید: «چگونه ممکن است در یک شب، همهچیز در درونت تغییر کند؟»
بعد از سقوط، زندگی برای هاله رنگ دیگری گرفت؛ گویی کسی دکمه زندگیاش را خاموش کرده بود. برق نبود، غذا و امکانات کافی نبود و مهمتر از همه، آرامش و امنیت نبود. در سنی که باید درس میخواند و به اهدافش نزدیک میشد، خودش را در میان سردرگمی و ناامیدی میدید.
اما آنچه زندگی هاله را فقط به روایت ترس و ناامیدی تبدیل نکرد، تصمیمی بود که بعدها گرفت.
هاله دختر احساساتی، مهربان و ماجراجویی است. قلب بزرگی دارد، به بزرگی دیارش. از یک سو تحولات افغانستان و از سوی دیگر، رفتار برخی اطرافیان، بارها او را زخمی کرده بود. بارها از مهربانیاش سوءاستفاده شد و بارها قلبش شکست؛ تا جایی که مرگ را آرزو میکرد و حتی چند بار به خودش آسیب زده بود.
اما در میان آن همه آشوبی که در سر داشت، هاله تصمیم گرفت دوباره متولد شود؛ زندگی را انتخاب کند و با موانعی که سر راهش قرار گرفته بود، بجنگد.
جنگید.
از زمانی که زندگی کردن را انتخاب کرد، دوباره به درس، مطالعه، نوشتن و ورزش برگشت و تلاش کرد زندگیاش را از جایی که ایستاده بود، دوباره بسازد.
هاله میگوید: «تقریباً یک سال پیش، برای اولینبار فهمیدم که دیگر همان آدم سابق نیستم؛ وقتی تشویق شدم، وقتی دیده شدم و وقتی حمایت دوستانم، ستاره، بسیلا، صدف، مرجینه و مرسل را در کنارم احساس کردم، با خودم گفتم: من دارم خودم را میسازم.»
ساختن هاله فقط به خودش محدود نماند. او چیزهایی را که خودش از آنها انگیزه میگیرد، با دوستانش شریک میکند؛ از کتاب خواندن و کورسهای آنلاین گرفته تا انگیزهای که برای ادامه دادن دارد.
میگوید: «اگر چراغی برای دیگران نباشم، رشد من چه ارزشی دارد؟»
برای هاله، نوشتن هم بخشی از همین مسیر است. خودش میگوید: «نوشتن برای من فقط یک علاقه نیست؛ یک مسئولیت است. مینویسم تا بیداری بیاورم، تا انسانها به معنای واقعی به سوی خدا برگردند. در تمام این سالها، سختترین لحظهها را با یک حقیقت پشت سر گذاشتم: خدا با من بود. وقتی با خودشناسی و خداشناسی آشنا شدم، رابطهام با خدا تغییر کرد؛ نه فقط یک باور، بلکه یک حقیقت زنده. خداوند همیشه با من بود، هست و خواهد بود.»
امروز هاله هنوز در همان بغلان زندگی میکند؛ در همان جایی که محدودیتها بخشی از زندگی روزمره شدهاند، اما خودش دیگر مانند گذشته به محدودیتها نگاه نمیکند.
هدفهایش بزرگتر شدهاند. میخواهد رهبر شود، بدرخشد و برای خودش و دیگران مفید باشد؛ برای ساختن، برای دیده شدن و برای رشد کردن.
هاله در نوشتههایش بارها تکرار میکند: «بیدار شوید، خودتان را بشناسید، دینتان را بشناسید و آیندهتان را به کسی نسپارید.»
روایت هاله فقط روایت یک دختر نیست. در افغانستان، دختران زیادی هستند که با وجود محدودیتها، ناامیدی و تغییر ناگهانی مسیر زندگیشان، هنوز تلاش میکنند راهی برای ادامه دادن پیدا کنند؛ دخترانی که شاید بسیاری از فرصتهای گذشته را از دست داده باشند، اما هنوز برای ساختن چیزی از آنچه باقی مانده، تلاش میکنند.
شاید برای هاله و دخترانی مانند او، زندگی دیگر شبیه رؤیایی نباشد که در کودکی تصور کرده بودند؛ اما هنوز تمام نشده است. هنوز میتوانند برای خودشان راهی بسازند، خودشان را بشناسند و به آیندهای فکر کنند که قرار نیست تمام تصمیمهایش را دیگران برایشان بگیرند.




