پیش از پانزدهم آگست، سهیلا تازه از دانشگاه فارغ شده بود. هم در یک نهاد کار میکرد و هم در یک کلینیک. روزهایش میان وظیفه، یادگیری و تلاش برای ساختن آینده میگذشت و گاهی آن قدر خسته میشد که وقتی برای خودش باقی نمیماند. با این حال، این خستگی برایش شیرین بود؛ چون میدانست برای آینده ای تلاش میکند که خودش انتخابش کرده است.
رؤیاهایش تنها به داشتن یک وظیفه محدود نمیشد. میخواست تخصص بگیرد، بیشتر بیاموزد و علاقه جدی اش به خبرنگاری را نیز دنبال کند. میخواست خبرنگاری باشد که درد مردم را روایت کند و صدای کسانی باشد که فرصت شنیده شدن ندارند. شبها، با وجود خستگی، هنوز آینده را روشن میدید و باور داشت برای آموختن، پیش رفتن و رسیدن به رؤیاهایش وقت دارد.
اما صبح پانزدهم آگست، همه چیز تغییر کرد.
سهیلا برای رفتن به وظیفه آماده میشد که خبرها یکی پس از دیگری رسیدند؛ سقوط ولایتها، نزدیک شدن طالبان به کابل و سپس خبر فرار رییس جمهور. هر خبر، بخشی از دیوار اطمینانی را که سالها دور زندگی اش ساخته بود، ترک میداد. فضا سنگین شده بود. نفس کشیدن برایش دشوار بود و زمان، برای لحظه ای ایستاده به نظر میرسید. دیگر فقط نمیتوانست آینده آن روز را تصور کند؛ سالهای بعد را هم نمیدید.
در همان روز، وقتی برای آوردن خواهرانش از مکتب بیرون رفت، مردی در مسیر با لحنی تحقیرآمیز به آنها گفت: «دوران تان تمام شد، قرار است بعد ازی خانه نشین میشی، چادر در سر تان میشه.» برای سهیلا، این جمله فقط یک حرف در خیابان نبود. انگار کسی در همان چند کلمه، پایان جهانی را اعلام کرده بود که او تا آن روز میشناخت. تغییر دیگر فقط در خبرها نبود؛ به خیابان آمده بود، در نگاه آدمها دیده میشد و آرام آرام داشت به سرنوشت زنان و دختران شکل دیگری میداد.
آن روز، خواهرانش در مکتب بودند و سهیلا برای برگرداندن شان رفته بود. خواهر کوچک ترش آن قدر ترسیده بود که به سختی راه میرفت؛ دستهایش سرد و میلرزید. با گریه میگفت اگر نیروهای طالبان به آنها برسند، شاید کشته شوند. سهیلا خودش هم ترسیده بود، اما دیدن ترس خواهرش درد دیگری داشت. چیزی که برایش سخت بود، فقط ترس از یک اتفاق نبود؛ دیدن کودکی بود که در یک روز، آرامش و خنده اش را از دست داده بود و جای آن را ترس از آینده گرفته بود.
«آن روز فهمیدم درد میتواند بی نهایت باشد. فهمیدم انسان میتواند زنده بماند، اما چیزی در درونش برای همیشه بشکند.»
برای سهیلا، سقوط تنها سقوط یک حکومت نبود؛ سقوط احساس امنیت و اختیار بود. تا پیش از آن، باور داشت اگر تلاش کند، میتواند پیش برود. اما بعد از آن، دیگر احساس میکرد خودش تصمیم گیرنده زندگی اش نیست. کارش را از دست داد و آینده ای که برایش درس خوانده و تلاش کرده بود، ناگهان از دسترسش دور شد. سخت ترین چیزی که از دست داد، فقط وظیفه نبود؛ «قطعیت» بود. این که بداند فردا چه خواهد شد و مطمئن باشد تلاش امروز، بی نتیجه نمیماند.
او مجبور شد دوباره از خودش بپرسد که کیست، چه میخواهد و چگونه باید ادامه دهد. در روزهای سقوط، بخشی از رؤیاهایش را نیز دفن شده دید. دیگر نمیتوانست آن گونه که میخواست به عنوان داکتر کار کند. رؤیای تخصص گرفتن، حضور در محیطهای علمی و دانشگاهی و دنبال کردن مسیر خبرنگاری، همگی با دیوارهای تازه ای روبه رو شدند.
اما شاید دشوارتر از همه، از دست دادن عادی ترین چیزها بود؛ بیرون رفتن بدون ترس، خندیدن بدون نگرانی، برنامه ریزی برای فردا و تصور آینده. به قول خودش: «من مجبور شدم نسخه ای از خودم را پشت درهای بسته بگذارم.»
پس از آن، زندگی آرام تر نشد؛ فقط شکل ترس تغییر کرد. هر صبح، ترس پیش از او بیدار میشد؛ ترس از یک محدودیت تازه، یک تصمیم ناگهانی و فرو ریختن دوباره آنچه با زحمت ساخته بود. در کنار ترس، خستگی هم بود؛ خستگی ساختن در سکوت، قوی ماندن در حالی که زخمی هستی و ادامه دادن در شرایطی که هر قدم به شجاعت نیاز دارد.
بزرگ ترین مبارزه سهیلا این شد که اجازه ندهد ناامیدی، آرام آرام چیزی را که از روحش باقی مانده بود خاموش کند. «من دیگر فقط برای پیشرفت کار نمیکنم؛ برای زنده نگه داشتن امیدم مبارزه میکنم.»
در میان آن همه پرسش و بی خبری، امید برای سهیلا از یک اتفاق بزرگ شروع نشد. کوچک بود؛ شعله ای کم نور که فقط به اندازه ای روشن میماند که همه چیز کاملا تاریک نشود. خانه ساکت شده بود. دوستانش یکی پس از دیگری کشور را ترک میکردند و خیابانها برایش دیگر شبیه گذشته نبودند. در میان آن سکوت، کسی که از کشور رفته بود، اما از ذهن و زندگی او بیرون نرفته بود، به او یادآوری کرد که هنوز ارزش جنگیدن دارد. باور و حرفهای آن فرد به سهیلا یادآوری کرد که ارزش او بیشتر از شرایطی است که در آن قرار گرفته و حتی اگر مجبور شود از صفر شروع کند، باز هم میتواند چیزی بسازد.
بعد، نخستین سفارش آنلاین از راه رسید. با ترس و بی تجربگی آماده اش کرد. اما وقتی کار تمام شد، برای نخستین بار پس از مدتها احساس کرد هنوز میتواند مفید باشد؛ هنوز میتواند چیزی خلق کند، کاری انجام دهد و روی پای خودش بایستد.
«امید من با یک نفر شروع شد، اما با نخستین قدمی که خودم برداشتم، در قلبم ریشه گرفت.»
از همان جا، مسیر تازه ای آغاز شد. وقتی کار حضوری دیگر برایش ممکن نبود، راهش را به فضای آنلاین تغییر داد. با امکانات محدود، تلاش کرد حضورش را حفظ کند. هر سفارش، هر مهارتی که یاد میگرفت و هر کاری که به پایان میرساند، برایش فقط یک فعالیت کاری نبود؛ نشانه ای بود از این که هنوز ایستاده است.
گاهی وقتی بسته ای آماده میشود و قرار است از خیابانهای آرام کابل عبور کند، از مرزها بگذرد و به کشوری دیگر برسد، احساس میکند بخشی از وجودش نیز همراه آن سفر میکند؛ صدایی که شاید بی کلمه باشد، اما به جهان میرسد.
برای او، کار کردن پشت کمپیوتر فقط کار نیست. راهی است برای مبارزه با همان ناامیدی ای که میخواهد انسان را متقاعد کند دیگر کاری از دستش ساخته نیست. هر مهارت تازه، به او یادآوری میکند که هنوز در حال رشد است. هر روزی که کار میکند، در واقع به سکوت «نه» میگوید و هر بار که تصمیم میگیرد ادامه بدهد، نمیگذارد سرنوشتش فقط به نشستن و تماشا کردن محدود شود.
اما الهام او فقط از خودش نمیآید. مقاومت زنان افغانستان، زنانی که در سکوت جنگیده اند، دخترانی که با وجود بسته شدن مکتبها و دانشگاهها یادگیری را متوقف نکرده اند و مادرانی که در میان ترس، ستون خانههایشان مانده اند، بخشی از نیروی ادامه دادن او هستند. در کنار همه اینها، خودش نیز برای خودش الهام است؛ همان نسخه ای از سهیلا که در سخت ترین روزها تصمیم گرفت تسلیم نشود.
با این حال، ادامه دادن همیشه آسان نیست. بعضی روزها آن قدر خبرهای بد روی هم جمع میشوند که امید نفس کم میآورد. بعضی صبحها حتی بیرون آمدن از رختخواب دشوار میشود. اما سهیلا فهمیده است که تسلیم شدن، فقط کنار گذاشتن یک کار یا یک رؤیا نیست؛ پذیرفتن سکوت است. برای همین ادامه میدهد.
نه چون همه چیز خوب شده، نه چون دروازهها دوباره باز شده اند؛ بلکه چون میخواهد با همان چیزهایی که هنوز در اختیار دارد، زندگی اش را بسازد. اگر قرار باشد فقط یک چیز را تغییر دهد، برای او نخستین قدم باز شدن دروازههای مکتبها و پوهنتونهاست. اما سهیلا باور دارد باز کردن دروازهها به تنهایی کافی نیست. ریشههای نگاههایی که زن را کمتر از یک انسان میبینند و صدای او را تهدید میدانند نیز باید تغییر کند.
او میخواهد زنجیرهایی که زنان را محدود کرده اند، شکسته شوند؛ چون به باور او: «هیچ جامعه ای با زندانی کردن نیمی از جمعیتش رشد نمیکند. هیچ ملتی با شکستن روح دخترانش قوی نمیشود. باور دارم وقتی زنها آزاد باشند، یک ملت زنده میشود.»
و وقتی از جهان میخواهد تنها یک چیز را بشنود، حرفش کوتاه اما سنگین است: «شما در سکوت تان شریک ظلم هستید؛ اگر امروز صدای زنان افغانستان را نشنوید، فردا تاریخ نام تان را کنار ستمگران خواهد نوشت.»
با این حال، پیام سهیلا فقط برای جهان نیست. برای دختران افغانستان نیز حرفی دارد؛ دخترانی که شاید امروز پشت یکی از همان دروازههای بسته ایستاده اند. میگوید اگر دری بسته شد، باور نکنید که راه تمام شده است. شاید مجبور شوید آهسته تر حرکت کنید، شاید مسیر تان را تغییر دهید، شاید برای رسیدن به آنچه میخواهید راه دیگری پیدا کنید؛ اما ارزش و توانایی تان با بسته شدن یک دروازه از بین نمیرود.
میتوان یاد گرفت، ساخت و برای آینده تلاش کرد؛ حتی وقتی همه چیز در سکوت میگذرد.
آن روز، آینده برای سهیلا شبیه دری بود که ناگهان بسته شد؛ دری که پشت آن، سالها درس خواندن، کار کردن و رؤیا ساختن قرار داشت. اما زندگی او پشت همان در متوقف نشد.
حالا آینده برای سهیلا دیگر تصویری دور و روشن نیست که فقط باید منتظر رسیدنش بماند. آینده چیزی است که هر روز، با یک کار، یک مهارت تازه، یک سفارش و یک تصمیم کوچک برای ادامه دادن ساخته میشود.
او هنوز با همان دروازههای بسته روبه روست؛ اما دیگر فقط به آنها نگاه نمیکند. راهی دیگر ساخته است.
سهیلا آن سوی دروازههای بسته ایستاده؛ جایی که زندگی متوقف نشده، بلکه شکل تازه ای برای ادامه پیدا کرده است.




