فصل خزان و دلتنگی برای دانشگاه کابل

نویسنده:

فصل خزان که می‌رسد، نمی‌دانم چرا بیش از هر زمان دیگری یاد دانشگاه کابل می‌افتم؛ یاد روزهایی که شاید آن زمان قدرشان را آن‌گونه که باید نمی‌دانستیم.

یادم می‌آید در نزدیکی دانشکده انجنیری با دوستانم می‌نشستیم و ساعت‌ها به ریختن برگ‌های درختان نگاه می‌کردیم. برگ‌هایی که آرام‌آرام رنگ عوض می‌کردند و محوطه دانشگاه را به تصویری زیبا و فراموش‌نشدنی تبدیل می‌کردند.

یادم است که برای گرفتن عکس با چند تن از هم‌صنفی‌هایم صف می‌بستیم. گاهی برای یک عکس ساده، مدت‌ها دنبال گوشه‌ای زیبا می‌گشتیم تا آن لحظه را ثبت کنیم؛ لحظه‌ای که آن روز شاید عادی به نظر می‌رسید، اما امروز برایم بخشی از گران‌بهاترین خاطرات زنده‌گی است.

دانشگاه کابل در تمام فصل‌ها زیبا است، اما خزانش چیز دیگری است.

خزان دانشگاه فقط تغییر رنگ برگ‌ها نبود؛ فصل بیرون‌رفتن از صنف، قدم‌زدن در محوطه، نشستن با دوستان و ساختن خاطراتی بود که سال‌ها بعد تازه ارزش واقعی‌شان را می‌فهمی.

آن روزها، دانشجویان گاهی بیشتر از صنف درسی، به بیرون و به برگ‌هایی علاقه داشتند که هر روز رنگ تازه‌ای به دانشگاه می‌بخشیدند.

صدای قدم‌ها روی برگ‌های خشک، گفت‌وگوهای دوستانه و عکس‌هایی که با هزار شوق می‌گرفتیم، همه بخشی از روزهایی بودند که دیگر تکرار نمی‌شوند.

حالا که خزان رسیده است، بیشتر از همیشه دلم برای دانشگاه کابل تنگ شده؛ برای راه‌روهایش، برای درختانش، برای آن جمع‌های دوستانه و برای روزهایی که در آنجا جوانی می‌کردیم.

دلم به اندازه زیبایی دانشگاه کابل برای خودش تنگ است؛ برای جایی که تنها محل درس خواندن نبود، بلکه بخشی از زنده‌گی، جوانی و خاطرات ما بود.

شاید برگ‌های خزان هر سال دوباره بریزند، اما آن روزهای دانشگاه کابل دیگر نیست، بعضی خاطرات مثل همان برگ‌ها نیستند که با آمدن بهار دوباره سبز شوند؛ بعضی خاطرات فقط در دل می‌مانند و هر خزان، دوباره زنده می‌شوند.

در میان بگذارید.