سایه فقر در این روزها، مثل آفتاب سوزان ماه سرطان است که حتی تهِ استخوان خانوادههای فقیر را لمس میکند. در طی این پنج سال اخیر، فقر، بیچارگی و بیپولی بیشتر شده و خانوادههای زیادی را وادار به سختترین و شرمآورترین کار، یعنی فروختن فرزندشان، کرده است. برایم جای تعجب است که یک مادر یا یک پدر چگونه میتواند فرزند خود، تکه جگر خود را، بهخاطر یک لقمه نان بفروشد.
همیشه وقتی پدرم قصه میکرد که فلان زن یا فلان مرد، دختر یا بچهاش را بهخاطر یک لقمه نان فروخته است، دهانم از تعجب باز میماند. با خود میگفتم: مگر میشود مادری تکه جگرش را بفروشد، آن هم بهخاطر پول؟ همیشه این مسئله برایم عجیب و غیرقابلباور بود، تا اینکه یک روز با چشمان خود دیدم که مادری دخترش را بهخاطر لقمهای نان فروخت.
به شهر رفته بودم تا لوازم مورد نیازم را بگیرم. وقتی از دکان خارج شدم، زنی با یک پسر و یک دختر توجهم را جلب کرد. زن در کنار کودکانش با مردی در حال چانهزدن بود.
ناخودآگاه نزدیکتر رفتم و از آنچه شنیدم، با خود گفتم: ایکاش این حرفها را نمیشنیدم.
آن خانم میگفت: «هفتاد هزار بده، دخترم را برایت میدهم.»
با شنیدن این جمله، یک لحظه احساس کردم آسمان بالای سرم تاریک شد. با خود گفتم: این زن چه میگوید؟ دختر خود را میفروشد، پاره تنش را؟ مگر میشود مادری اولاد خود را بفروشد؟
به دخترک دوساله نگاه کردم؛ خیلی نگاه کردم. در چشمان کوچک او درد، غم، بیپولی، بینانی و احساسِ اضافه بودن را دیدم.
دیدم آن دختر معصوم، که نامش را نمیدانم، چگونه به صحبتهای مادر و خریدارش گوش میداد. او مات و مبهوت بود. نمیدانست که قرار است امروز مانند شیئی بیارزش معامله شود. او نمیدانست که بهخاطر یک لقمه نان، مانند کالایی بیارزش معامله میشود. فقط به مادر و آن مرد نگاه میکرد.
نتوانستم تحمل کنم. نزدیکتر رفتم و گفتم: «مادر جان، چرا این کار را میکنید؟ چرا دخترک خود را میفروشید؟ مگر کسی پاره تنش را میفروشد؟ مگر ممکن است یک مادر تکه جگر خود را بفروشد؟»
آن خانم گفت: «چه کنم؟ مجبور هستم.»
گفتم: «بهخاطر پول حاضر هستی اولادت را بفروشی؟»
یکباره، با حالتی جدی و لرزان گفت: «ها، میفروشم؛ چون دختر است. جز غم، چیز دیگری برایم نمیآورد. دختر بدبختی است؛ چه بهتر که از شرش خلاص شوم.»
با شنیدن حرفهای آن خانم، یکباره دنیا روی سرم خراب شد. قلبم لرزید، اشک از چشمانم سرازیر شد و آنقدر قلبم تند میزد که احساس میکردم هر لحظه ممکن است از شدت تپش منفجر شود.
بعد از حرفهای آن زن نتوانستم آنجا بمانم؛ چون اگر یک لحظه بیشتر میماندم، دیوانه میشدم. آهستهآهسته از آنها دور شدم.
با خود تکرار کردم: «دختر است؛ مگر حق زندگی کردن ندارد؟ مگر حق ندارد مانند پسرکی که در آغوشت است، زندگی کند؟ دختر است، هیولا که نیست.»
با خود چنین جملاتی را تکرار میکردم که دوباره رویم را برگرداندم و به پاکترین و معصومترین موجود روی زمین نگاه کردم.
او با چشمان پر از اشک، با آن همه مظلومیت و با دستان کوچک و ترکیدهاش، دامن مادرش را محکم گرفته بود، التماس میکرد و میگریست. اما مادرش، بدون هیچ توجهی، دست دخترش را به دست مرد خریدار داد، پول را گرفت، پسرش را در آغوش کشید و رفت؛ حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد. رفت که رفت!
نمیخواهم آن زن را قضاوت کنم. شاید مجبور بود؛ شاید بهخاطر لقمهای نان، دخترش را فروخت. ولی از اینکه اولادش را فروخت خیلی برایم عجیب و سنگین بود.





