فرخنده؛ زندگیِ نزیسته، رؤیای زنده

نویسنده:

بعضی زندگی‌ها با یک حادثه تمام نمی‌شوند؛ گاهی فقط یک در بسته می‌شود و پشت همان در، آینده‌ای می‌ماند که سال‌ها برای ساختنش زحمت کشیده‌ای.

فرخنده سال‌ها پیش، آینده‌اش را روشن و روشن‌تر از امروز می‌دید. خودش را دختری مستقل، پویا و اثرگذار تصور می‌کرد؛ با یک دست پر از کتاب و یادداشت، شالی روشن که در باد تکان می‌خورد و قدم‌هایی محکم در یکی از خیابان‌های کابل یا مزار. در آن تصویر، درس خواندن فقط رسیدن به یک مدرک نبود؛ راهی بود برای ساختن زنی که می‌خواست باشد.

«خودم را زنی مستقل، پویا و اثرگذار می‌دیدم؛ کسی که می‌تواند در زندگی دیگران هم تغییری بیاورد. می‌خواستم تحصیلم را تمام کنم، تخصص بگیرم و به جایی برسم که وقتی مشکلی پیش می‌آید، دیگران بتوانند روی توانایی‌ام حساب کنند. فکر می‌کردم می‌توانم سقف‌های بلندتری را لمس کنم.»

آینده‌ای که در ذهنش ساخته بود، پر از حرکت بود؛ ادامه تحصیل، پیدا کردن کاری که دوستش داشته باشد، کار در بخش‌های توسعه و آموزش، سفر به ولایت‌های مختلف و دیدن سرزمینی که هنوز بسیاری از گوشه‌هایش را ندیده بود. حتی در میان این همه آرزو، یک تصویر برایش از همه روشن‌تر بود: ساختن صنف‌های آموزشی برای دختران روستا. می‌خواست یاد بگیرد و آنچه را آموخته بود، دوباره به دخترانی برساند که شاید هیچ‌گاه فرصت رفتن به دانشگاه را پیدا نمی‌کردند.

«می‌خواستم در افغانستان کار کنم، ولایت‌های مختلف کشورم را ببینم و برای دختران روستا صنف‌های آموزشی بسازم. می‌خواستم استقلال را تجربه کنم؛ سفر کنم، دنیا را با چشم‌های خودم ببینم و برای چیزهای ساده زندگی، هر بار مجبور نباشم از کسی اجازه بگیرم.»

اما آن آینده یک‌باره ناپدید نشد. نخست، درها بسته شدند. بعد صنف‌ها خاموش شدند و بعد، سکوت آرام‌آرام جایی را گرفت که پیش از آن، پر از برنامه و امید بود.

فرخنده لحظه‌ای را که فهمید ممکن است آن زندگی دیگر اتفاق نیفتد، هنوز به یاد دارد؛ لحظه‌ای که کتاب‌هایش را برداشت و به قفسه گذاشت و برای چند لحظه به پنجره خیره ماند.

«همان‌جا با خودم فکر کردم شاید دیگر نتوانم به این کتاب‌ها برگردم. انگار زندگی‌ای که سال‌ها آجر به آجر با درس، امید و رویا ساخته بودم، ممکن است دیگر اتفاق نیفتد. یک چیزی درونم فرو ریخت.»

آن روز شاید از بیرون، اتفاق بزرگی به نظر نمی‌رسید؛ دختری کتاب‌هایش را در قفسه گذاشته بود و کنار پنجره ایستاده بود. اما برای فرخنده، همان چند لحظه مرز میان دو زندگی شد؛ زندگی‌ای که برایش برنامه داشت و زندگی‌ای که باید فقط دوام می‌آورد.

بعد از آن، صبر دیگر یک انتخاب نبود؛ تبدیل شد به بخشی از زندگی.

«یاد گرفتم در حالی که از درون گریه می‌کنم، لبخند بزنم. یاد گرفتم در یک اتاق کوچک صبر کنم و منتظر روزی باشم که شاید دوباره بتوانم از جایی که مانده‌ام، حرکت کنم.»

با این همه، همه رؤیاها خاموش نشدند. یکی از آن‌ها هنوز زنده ماند؛ تصویری که هر شب می‌تواند دوباره در ذهنش ساخته شود: یک تریبون، یک میکروفون و زنی که روبه‌روی جمعی از زنان و دختران ایستاده و از دانش، آزادی اندیشه و روشنایی سخن می‌گوید.

«بزرگ‌ترین رویایی که برایم به تأخیر افتاد، ایستادن پشت یک تریبون و حرف زدن برای زنان و دختران بود. می‌خواستم از نور، دانش و آزادی اندیشه برایشان بگویم. این رویا هنوز زنده است. بعضی شب‌ها خودم را روی صحنه می‌بینم، میکروفون در دستم است و برای هزاران نفر حرف می‌زنم.»

شاید همین رؤیا است که نمی‌گذارد آن درِ بسته، آخرین تصویر زندگی او باشد. اما در کنار این امید، حسرت هم هست؛ حسرت دیدن هم‌سن‌وسالانی که در بیرون از کشور آزادانه زندگی‌هایی را آغاز کرده‌اند که فرخنده فقط توانسته از دور تصورشان کند.

«وقتی هم‌سن‌وسال‌هایم را می‌بینم که بیرون از کشور آزادانه درس می‌خوانند، زندگی می‌کنند و برای آینده‌شان تصمیم می‌گیرند، حسرت سنگینی دارم. آدم گاهی از خودش می‌پرسد اگر شرایط فرق می‌کرد، امروز من کجا بودم؟»

پاسخ این پرسش برای او یک شغل مشخص نیست؛ مجموعه‌ای از زندگی‌های ممکن است. شاید استاد دانشگاه می‌شد، شاید داکتر، شاید در یک سفارت کار می‌کرد یا مدیریت یک بخش اداری را به عهده می‌گرفت. اما آنچه برایش مهم‌تر از عنوان شغلی است، زنی است که در مسیر رسیدن به آن آینده ساخته می‌شد.

«مطمئنم اگر شرایط فرق می‌کرد، امروز آدم دیگری بودم؛ با اعتمادبه‌نفس بیشتر و دغدغه‌هایی که مربوط به پیشرفت بود، نه فقط اینکه چطور روحیه‌ام را در چهار دیوار حفظ کنم.»

همین‌جا است که حسرت برای فرخنده از یک شغل یا یک مدرک فراتر می‌رود. او فقط دانشگاه را از دست نداده؛ بخشی از جوانی‌اش را هم به انتظار گذاشته است. خنده‌های بی‌دغدغه، قدم زدن، انتخاب کردن چیزهای ساده، داشتن پول خودش و ساختن هویتی که از تصمیم‌های خودش بیاید، نه از شرایطی که بر زندگی‌اش سایه انداخته است.

«من جوانی‌ام را عقب انداختم. خیلی از چیزهای ساده‌ای را که برای دیگران طبیعی است، گذاشتم برای بعد. اما چیزی که بیشتر از همه قربانی شد، استقلال مالی و هویتی من بود. می‌خواستم پول خودم را داشته باشم و خودم تصمیم بگیرم چه کسی باشم؛ نه اینکه شرایط برایم تعیین کند چه کسی باشم.»

گاهی حتی حرف زدن از آینده هم دشوار شد. نه اینکه فرخنده دیگر رؤیا نداشته باشد؛ ترس از گفتن رؤیاها بیشتر شده بود.

«روزهایی بود که فکر کردن به آرزوهایم برایم مثل راه رفتن روی لبه چاقو بود. هنوز آرزو داشتم، اما دیگر جرئت نمی‌کردم درباره‌شان حرف بزنم. پنجره اتاقم را می‌بستم و با خودم می‌گفتم نکند صدای رویاهایم به جایی برسد و کسی بشنود که من هنوز امید دارم.»

اما سال‌هایی که گذشتند، فرخنده را همان دختر گذشته نگذاشتند. اگر روزی درها دوباره باز شوند، او نمی‌تواند دقیقاً به همان آینده برگردد؛ چون خودش در این فاصله تغییر کرده است. صبر، ترس، انتظار و تجربه، نگاهش را به آینده عوض کرده‌اند.

«اگر دیوارها یک روز فرو بریزند، من دیگر همان دختر گذشته نیستم. سال‌ها گذشته و من بزرگ‌تر، صبورتر و واقع‌بین‌تر شده‌ام. نمی‌توانم همان زندگی قبلی را از سر بگیرم؛ باید آینده تازه‌ای برای خودم بسازم. اما این‌بار آینده من فقط درباره خودم نیست. می‌خواهم در کنار دختران دیگر کشورم بایستم.»

شاید به همین دلیل است که چیزهایی که زمانی بسیار کوچک به نظر می‌رسیدند، حالا برای او معنای دیگری دارند؛ خریدن یک کتاب، رفتن به پارک در یک روز بارانی، شرکت در یک صنف ساده زبان. چیزهایی که روزی بخشی عادی از زندگی بودند، حالا به خواسته‌هایی تبدیل شده‌اند که برای داشتن‌شان باید از موانع زیادی عبور کرد.

«قبلاً این‌ها برایم مثل نفس کشیدن بود. حالا برای داشتن همین آزادی‌های کوچک باید بجنگی. شاید از بیرون چیز بزرگی نباشد، اما همین چیزهای کوچک بخشی از هویت و عزت آدم است.»

و با این حال، چیزی که بیشتر از همه او را می‌ترساند، از دست رفتن یک فرصت نیست. ترس بزرگ‌تر این است که دختران آن‌قدر با دیوارها زندگی کنند که دیگر آسمان را به یاد نیاورند.

«بیشتر از اینکه از مردن رویاهای دختران بترسم، از این می‌ترسم که باور کنند اصلاً حق نداشتند رویا داشته باشند. می‌ترسم یک دختر، اتاق تاریک و دیوارهایش را تمام واقعیت زندگی بداند و فراموش کند آسمان چقدر بزرگ است. به نظرم فراموش کردن رویا، از مردن آن هم دردناک‌تر است.»

وقتی از زندگی‌ای حرف می‌زند که می‌توانست داشته باشد، از یک زندگی افسانه‌ای سخن نمی‌گوید؛ از یک روز عادی حرف می‌زند؛ روزی که صبحش با امید به آینده آغاز شود، کتاب‌هایش را بردارد، به دانشگاه برود و در صنفی بنشیند که بودنش در آنجا نیاز به توضیح نداشته باشد.

«دلم می‌خواهد یک روز را تجربه کنم که در آن، صبحم با امید به آینده شروع شود؛ بروم دانشگاه، کتاب‌هایم را بردارم، در یک صنف بنشینم و فقط درس بخوانم؛ بدون اینکه کسی به خاطر دختر بودنم از من بپرسد چرا اینجا هستم.»

اما وقتی از فرخنده پرسیده می‌شود سخت‌ترین قسمت این زندگیِ نزیسته چیست، پاسخ دیگر درباره دانشگاه، کار یا مدرک نیست. پاسخ، خودِ اوست؛ زنی که می‌توانست باشد.

«سخت‌ترین قسمت، از دست دادن نتیجه نیست؛ از دست دادن زنی است که می‌توانستم بشوم. من امروز گاهی برای دختری عزاداری می‌کنم که شاید می‌توانست قوی‌تر، شادتر و بی‌باک‌تر از منِ امروز باشد.»

شاید سنگین‌ترین سوگ، سوگِ کسی باشد که هنوز فرصت نیافته بود به آنچه می‌توانست تبدیل شود.

برای همین، اگر فرخنده می‌توانست به دختر چند سال پیش خودش برگردد، شاید چیزی از او نمی‌خواست؛ فقط دستش را می‌گرفت و چند لحظه نگاهش می‌کرد.

«به آن دختر می‌گفتم گریه کن، اما قوی بمان. تو برای روزهایی آماده می‌شوی که حتی در تاریک‌ترین خواب‌هایت هم ندیده‌ای. از تو تشکر می‌کنم که یک شعله کوچک امید را برای من نگه داشتی. فقط به تو می‌گفتم انتظارت را از دنیا کمتر کن؛ شاید این‌طور کمتر شکسته شوی.»

آن دختر در گذشته جا مانده است، اما امیدی که با خود داشت، هنوز به پایان نرسیده. فرخنده حالا میان دو نقطه ایستاده است؛ میان زندگی‌ای که می‌توانست داشته باشد و آینده‌ای که هنوز می‌تواند شکل بگیرد. گذشته را نمی‌تواند دوباره به همان شکل بسازد، اما هنوز می‌تواند برای فردایی که نیامده، رؤیا داشته باشد.

«ما در اتاق‌های خود گم نشدیم؛ در سکوت‌مان رؤیاهایمان را بافتیم و زنده نگه داشتیم.»

فرخنده هنوز نمی‌داند فردا چه شکلی خواهد داشت. اما می‌داند نمی‌خواهد آن دخترِ پر از کتاب و آرزو را برای همیشه در گذشته رها کند.

شاید آینده دیگر همان آینده‌ای نباشد که سال‌ها پیش برایش تصویر کرده بود؛ شاید مسیرش عوض شده باشد، شاید راهش طولانی‌تر شده باشد. اما فرخنده هنوز می‌تواند خودش را پشت یک تریبون تصور کند، هنوز برای دختران دیگر آرزو دارد و هنوز باور دارد که پنجره فقط بسته شده است، نه برای همیشه.

رؤیایی که با کتاب‌ها و امیدهای یک دختر آغاز شد، حالا شکل دیگری گرفته است؛ اما هنوز زنده است.

در میان بگذارید.