ما خبر نداشتیم که بزرگان ما، وطن و آرزوهایمان را در خفا به آتش کشیدند

نویسنده:

جنگ همیشه بود؛ یعنی ما دختران افغانستان در جنگ به دنیا آمدیم، مکتب خواندیم و حتی در دل بحران زندگی کردیم، ولی هیچ‌گاه تصور نمی‌کردیم که افغانستان دوباره به بیست‌وپنج سال قبل برگردد. برای ما غیرقابل‌هضم بود که چگونه کشوری با این همه بزرگی و عظمت و نیرو، سقوط کند.

با جنگ و صدای تیراندازی کنار آمده بودم؛ تا جایی که صدای مرمی برای ما عادی شده بود. در هر ماه حمل و عید قربان، طالبان به شهر قندز حمله می‌کردند، ولی شکست می‌خوردند. چندین سال به همین روال ادامه داشت تا اینکه قندز و دیگر ولایت‌ها به شکل باورنکردنی سقوط کردند.

مثل همیشه هر روز به دانشگاه می‌رفتم و رؤیای قاضی شدن را در سر داشتم. با خود عهد کرده بودم که سال آخر دانشگاه را بیشتر از سال‌های گذشته درس بخوانم. با شوق و ذوق فراوان درس می‌خواندم، زحمت می‌کشیدم و با خودم می‌گفتم: «زودی است که نتیجه چهار سال زحمت و تلاش‌هایم را ببینم و به توکل خدا، یک قاضی محبوب و معروف خواهم شد.»

هر وقت جنگ شروع می‌شد، با خود می‌گفتم: «این جنگ را هم مثل همیشه قهرمانان ما شکست می‌دهند. آن‌ها تشنگی، گرسنگی و مرگ را قبول دارند، اما هیچ‌گاه دست از مقابله و دفاع از وطن برنمی‌دارند.»

این حرف‌ها را تنها من نمی‌گفتم؛ همه همین باور را داشتند. همه به توانایی و مبارزه عساکر بالاحصار باور داشتند، چون ما بارها شاهد مبارزه و دفاع آن‌ها از وطن در برابر طالبان بودیم.

ولی ما خبر نداشتیم که بزرگان ما، وطن، ولایت، بالاحصار و آرزوهایمان را در خفا به آتش کشیدند. وطن را میدان بازی و عساکر را بازیچه فرض کردند و همه ما را فریب دادند.

ساعت ۲:۰۰ شب بود که شدت جنگ بیشتر شد. از آن‌جایی که خانه ما نزدیک بالاحصار بود، احساس می‌کردیم که طالب‌ها پشت دیوار خانه ما هستند. فکر می‌کردیم هر لحظه وارد حویلی می‌شوند و تک‌تک ما را می‌کشند. از ترس تا صبح یک پلک هم خواب نکردیم. نماز خواندیم و برای خود و عسکرهای بالاحصار دعا کردیم.

از یک سو صدای سلاح ثقیله آزارمان می‌داد و از سوی دیگر، خواهر کوچک‌ام از ترس زیاد با صدای بلند گریه می‌کرد. مادرم با سختی زیاد توانست او را آرام کند و بخواباند؛ اما بعد از آن شب، دیگر هیچ‌گاه خواب راحت و آرام نداشتیم، چون فردای آن شب، ولسوالی‌ها، ولایت‌ها و وطن‌مان به‌کلی سقوط کردند.

بعد از سقوط هر ولایت، احساس می‌کردم تیری به جسمم فرو می‌رود؛ احساس می‌کردم روحم از بدنم کنده می‌شود و این برایم غیرقابل‌تحمل بود. اما با همه این درد و ناامیدی، در گوشه‌ای از دلم هنوز ذره‌ای امید باقی مانده بود؛ آن هم دانشگاه‌ام بود که برای سال آخرش برنامه‌ریزی کرده بودم.

به‌خاطر شدت گرفتن جنگ، دانشگاه ما برای چند هفته تعطیل شد. اما پس از سپری شدن چند هفته، استادمان تماس گرفت و گفت: «بیایید دانشگاه که امتحان‌ها را شروع می‌کنیم.»

با شنیدن این خبر، خیلی خوشحال شدم. احساس می‌کردم دنیا را به من هدیه داده‌اند. با سرعت و خوشحالی خودم را برای رفتن به دانشگاه آماده کردم و راه افتادم. به‌خاطر نبود ریکشای خالی، پیاده رفتم؛ چون دانشگاه «سلام» چندان دور نبود.

آهسته‌آهسته، با ذوق تمام و لبخندی که زیر ماسکم پنهان بود، به بازار رسیدم. هرچه به دانشگاه نزدیک‌تر می‌شدم، ترسم بیشتر می‌شد. هیچ چیز مثل قبل نبود؛ مردم همه سراسیمه و سرگردان بودند. دیگر در رستورانت‌ها صدای آهنگ احمد ظاهر، ساربان و آهنگ‌های هندی شنیده نمی‌شد.

در بازار به‌ندرت زنی را می‌دیدی. اگر هم بودند، مثل من با ترس و لرز سودا می‌خریدند. حتی دوکاندارها هم مثل گذشته با نشاط نبودند. همه‌گی‌شان به یک نقطه خیره شده بودند. دقیق نمی‌دانم به چه فکر می‌کردند و در سرشان چه می‌گذشت، اما قطعاً مثل من سردرگم بودند.

از گوشه و کنار جاده خودم را به دانشگاه رساندم تا مبادا نگاه طالبان به من بیفتد. اما از بدشانسی من، طالبان پیش دروازه دانشگاه ایست بازرسی ایجاد کرده بودند. آن‌ها می‌گفتند تمام دختران باید پوشش سیاه داشته باشند و در غیر آن، اجازه ورود به دانشگاه را نمی‌دادند.

از آن‌جایی که من عاشق لباس‌های رنگارنگ هستم، آن روز حجاب رنگی بر تن و چادر روشن بر سر داشتم. وقتی یکی از آن‌ها مرا دید، گفت: «تو را اصلاً داخل اجازه نمی‌دهم. تو چی پوشیدی؟ تو دختر بی‌حیا، مگر نمی‌فهمی که یک زن اولاً که در خانه باشد و ثانیاً در بیرون از خانه باید لباس سیاه بپوشد.»

دست‌وپایم می‌لرزید. از شدت استرس نزدیک بود قلبم به دهنم بیاید. بعد با صدایی پر از اضطراب و ترس، آهسته گفتم: «دیگر نمی‌پوشم، قسم می‌خورم. فقط امروز را معاف کنید.»

چند دقیقه بعد گفت: «برو داخل، اما بار دوم به این قسم سر و وضع نمی‌بینمت.»

احساس می‌کردم از خانه تا دانشگاه ساعت‌ها راه رفته‌ام؛ انگار کوه بزرگی را حفر کرده باشم. خیلی خسته و مانده بودم. با هر قدمی که در داخل دانشگاه می‌گذاشتم، ناامیدتر از قبل می‌شدم؛ چون همه ناراحت، دست‌پاچه، سردرگم و عجول بودند. نمی‌دانستند دقیقاً چه کار کنند و چه تصمیمی بگیرند.

آن روز هیچ‌کس از فردای خود و آینده‌اش خبر نداشت. همه با ذهنی خسته و یک عالم سؤال بی‌جواب، مضطرب و درمانده بودند.

بالاخره به صنف ما رسیدم. استادمان به همه صنفی‌هایم می‌گفت: «این روز، روز آخر امتحان شما است. همه را بنابر مجبوریت یک‌جا امتحان می‌گیریم، چون طالبان دستور داده‌اند که دانشگاه به روی طبقه اناث تا امر ثانی بسته شود.»

با شنیدن این خبر احساس کردم دنیا به رویم چپه شد. دیگر نای راه رفتن و نوشتن نداشتم. ورق امتحان را از دست استادمان گرفتم و روی چوکی نشستم، اما نمی‌دانستم چه بنویسم، چگونه فکر کنم و از کجا شروع کنم.

در صنف تنها من نبودم که چنین حالتی داشتم. آن روز همه ما ناامید و دلسرد از زندگی بودیم.

نمی‌دانم در پارچه امتحان چه نوشتم؛ چون بیشتر از اینکه واژه‌ای روی ورق امتحان بنویسم، اشک ریخته بودم. آن‌قدر گریه کرده بودم که حتی استادمان متوجه شده بود. نزدیک آمد و گفت: «دخترم ناراحت نباش، تو دختری قوی و پرتلاشی هستی. ناامید نشو، به زودترین فرصت دانشگاه‌ها باز می‌شود.»

اما پنج سال است که با بسته شدن دروازه‌های دانشگاه، تمام امید و اهداف ما را نیز مسدود کردند.

در آخر می‌خواهم بگویم که این‌ها خود را گروه امارت اسلامی می‌نامند، اما هیچ‌یک از رفتارشان اسلامی نیست. می‌گویند که راه و روش ما مانند سنت پیامبر است. کجاست؟ ما که نمی‌بینیم.

شما کسانی هستید که زنان و دختران را از حق آموزش محروم کردید، زندگی را برای زنان به جهنم مبدل کردید، مردم را بدون کدام گناه به قتل می‌رسانید و دختران را به جرم زن بودن اذیت می‌کنید. شما کسانی هستید که میلیون‌ها دختر را ناامید کرده و از زندگی کردن بیزار کردید.

در میان بگذارید.