سه سال از روزی که از دانشگاه کابل فارغ شدم میگذرد؛ سه سال از روزهایی که هنوز نمیدانستم قرار است روزی برای سادهترین لحظههای زندهگیام دلتنگ شوم.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، بیشتر از آنکه دلتنگ صنفها و کتابها باشم، دلتنگ آدمهایم؛ دلتنگ دوستانی که روزی کنارم قدم میزدند، میخندیدند و از آینده حرف میزدند و امروز هرکدام به گوشهای از دنیا افتادهاند. بعضیها رفتهاند، بعضیها دور شدهاند و بعضیها دیگر در زندهگی ما نیستند.
دلم برای روزهایی تنگ شده که بعد از ختم درس، با همصنفیهایم در محوطه دانشگاه قدم میزدیم. گاهی بیهدف راه میرفتیم و ساعتها حرف میزدیم. گاهی هم از دانشگاه بیرون میشدیم، چکر میزدیم و در رستورانتها و کافههای کارته سه و کارته چهار شهر کابل مینشستیم. دختران و پسران کنار هم مینشستیم، میخندیدیم، از درس، زندهگی و آرزوهایما میگفتیم.
آن روزها برای ما عادی بود؛ نمیدانستیم که یک روز همین لحظههای عادی، تبدیل به عزیزترین خاطرات زندهگیما میشوند.
چند روز پیش از کنار دروازه انجنیری دانشگاه کابل گذشتم. فقط یک نگاه کافی بود تا سالها خاطره دوباره زنده شوند. ایستاده بودم و به آن دروازه نگاه میکردم، اما در واقع داشتم به گذشتهام نگاه میکردم.
ناگهان خودم را دوباره در همان روزها دیدم؛ میان دوستانم، میان خندهها، قدمزدنها و رویاهایی که هنوز رنگ نباخته بودند.
گاهی دلم بغض میکند. دلم میخواهد یک روز خزان، دوباره به دانشگاه کابل برگردم. زیر درختانی که برگهای زردشان آرامآرام روی زمین میریزند قدم بزنم و برای چند ساعت خیال کنم هیچچیز تغییر نکرده است.
کاش دوباره دوستانم کنارم باشند.
کاش دوباره صدای خندههایشان را بشنوم.
کاش دوباره بتوانیم بعد از درس بیهدف قدم بزنیم و نگران این نباشیم که شاید آن روز، آخرین روزی باشد که همه کنار هم هستیم.
ما دونیم سال دانشگاه را در دوران جمهوریت خواندیم؛ دورانی که با همه مشکلاتش، برای ما فرصت زندهگی، درس خواندن، دوستی و رویا ساختن وجود داشت، اما بخش باقیمانده دانشگاه را در دوران سلطه طالبان گذراندیم؛ روزهایی که برای من از سختترین و تلخترین روزهای زندهگیام بود.
شاید به همین دلیل است که امروز دلتنگ دانشگاه کابل هستم.
من فقط دلتنگ یک ساختمان، یک دروازه یا یک محوطه نیستم؛ دلتنگ یک فصل از زندهگیام هستم، دلتنگ جوانیام، دلتنگ دوستانم، دلتنگ آدمهایی که رفتند و دلتنگ روزهایی که دیگر تکرار نمیشوند.
سه سال از فراغتم گذشته است، اما هنوز احساس میکنم بخشی از من در دانشگاه کابل جا مانده است؛ شاید در یکی از همان راهروها، شاید زیر سایه یکی از درختان، شاید در یک عصر خزان، میان صدای خنده دوستانم.
دانشگاه کابل برای من فقط محل تحصیل نبود؛ بخشی از زندهگیام بود، بخشی از جوانیام، بخشی از خاطراتی که هرچه زمان میگذرد، بیشتر دلم برایشان تنگ میشود.
بعضی آدمها از دانشگاه فارغ میشوند، اما بعضی خاطرات هیچوقت تمام نمیشوند.
و من هنوز سه سال بعد، دلتنگ دانشگاه کابل هستم؛ دلتنگ روزهایی که نمیدانستیم شاید زیباترین روزهای زندهگیما باشند.



