روایت یاسمین از مردسالاری، حذف زنان و آیندهای که از آنان گرفته میشود
مسئله برای یاسمین از روزی شروع نشده که درِ دانشگاه به روی دختران بسته شد؛ خیلی پیشتر، در همان جایی آغاز شده که به زن یاد دادهاند بعضی تصمیمها سهم او نیست. جایی که پیش از آنکه بپرسند چه میخواهد، برایش تعیین میکنند چه بخواهد؛ کجا برود، چه بپوشد، چه بیاموزد، کجا کار کند و تا کجا حق دارد خودش باشد.
این را که میگوید، صدایش آرام است؛ نه آرامشی از جنس بیدردی، بلکه آرامشی که انگار سالها مجبور شده دردش را با خودش حمل کند.
«افغانستان یک جامعه مردسالار است.»
چند کلمه بیشتر نیست، اما وقتی میان ما میافتد، انگار دری باز میشود به زندگی زنانی که خیلی وقتها پیش از آنکه صدایشان شنیده شود، برایشان تصمیم گرفته شده است.
یاسمین ادامه میدهد: «در بسیاری از خانوادهها و بخشهایی از جامعه، مرد حرف اول را میزند و این مرد است که جایگاه زن را تعیین میکند.» لحظهای مکث میکند؛ انگار میخواهد مطمئن شود آنچه میگوید، فقط درباره یک زن یا یک خانواده فهمیده نمیشود. حرف او درباره ساختاری است که زن را نه بر اساس خواست خودش، بلکه بر اساس تعریفی که دیگران از او ساختهاند، میسنجد.
یاسمین، زنی که سالها برای ساختن آیندهاش درس خوانده، برای مستقل شدن تلاش کرده و حالا در جامعهای ایستاده که بسیاری از همان راههایی را که برای رسیدن به آینده طی کرده بود، یکییکی از پیش پایش کنار زده است. وقتی از حکومتهای خودکامه حرف میزند، نگاهش همچنان ثابت میماند، اما جملهها سنگینتر میشوند: «وقتی یک حکومت دیکتاتوری و خودکامه به وجود میآید، زنان بیشتر آسیب میبینند؛ چون از قبل هم در ساختار جامعه آسیبپذیرتر هستند.»
برای یاسمین، قدرت سیاسی در خلأ عمل نمیکند. وقتی با ساختارهای مردسالارانهای روبهرو میشود که از قبل در بخشی از جامعه جا افتادهاند، میتواند همان باورها را به قانون، محدودیت و ابزار کنترل تبدیل کند.
اما داستان زن از امروز شروع نشده است. یاسمین به دوره جمهوری هم اشاره میکند؛ دورهای که به باور او، با وجود تغییرات و فرصتهایی که برای زنان ایجاد شد، نتوانست حقوق زنان افغانستان را بهطور کامل تضمین کند. از نگاه او، تفاوت امروز بیشتر در شدت و گستردگی حذف است؛ محدودیتی که دیگر تنها یک بخش از زندگی زن را هدف نمیگیرد، بلکه راههای مختلف حضور او را همزمان میبندد.
«مهمترین چیزی که از زنان گرفته شده، حق آموزش و درس خواندن است. بعد از آن، حق کار و آزادی.»
کلماتش یکییکی میآیند؛ آموزش، کار، آزادی. سه کلمه ساده، اما برای زنی که یکی پس از دیگری از آنها محروم شود، هرکدام میتواند بخشی از زندگی را با خود ببرد.
یاسمین این را فقط از بیرون نگاه نمیکند. خودش برای رسیدن به استقلال، سالها درس خوانده و از دشواریهای زیادی عبور کرده است. برای او، آموزش فقط یک مدرک یا چند سال نشستن در کلاس نبوده؛ مسیری بوده برای اینکه بتواند روی پای خودش بایستد، انتخاب کند و آیندهای را که میخواهد بسازد.
«من برای اینکه بتوانم مستقل باشم، خیلی سختی کشیدم و درس خواندم. اما امروز آیندهای که برای خودم و برای بسیاری از زنان افغانستان میدیدم، از ما گرفته شده است.»
برای یاسمین، استقلال فقط یک واژه نبود؛ بخشی از تصویری بود که از زندگی خودش ساخته بود. درس خواندن، تلاش کردن و ساختن آینده، همه در امتداد یک خواسته ساده قرار داشتند: اینکه بتواند زندگیاش را خودش انتخاب کند.
زندگی برای او فقط رسیدن به یک مدرک یا پیدا کردن یک شغل نبود. پشت هرکدام از این مسیرها، انتخابهایی قرار داشت که شاید زمانی آنقدر عادی به نظر میرسیدند که کسی نام «حق» رویشان نمیگذاشت؛ اینکه یک زن بتواند برای آیندهاش تصمیم بگیرد، خودش انتخاب کند چه مسیری را دنبال کند، برای رسیدن به خواستههایش تلاش کند و احساس کند زندگیای که میسازد، متعلق به خودش است.
اما امروز، بخشی از همین انتخابهای ساده دیگر به سادگی گذشته نیستند. محدودیت همیشه با یک اتفاق بزرگ وارد زندگی نمیشود. گاهی از همان جایی آغاز میشود که یک زن برای انجام کاری که زمانی طبیعی بود، دیگر آزادی سابق را ندارد؛ برای ادامه تحصیل، برای کار کردن، برای حضور در اجتماع، برای رفتوآمد یا حتی برای تصمیم گرفتن درباره آینده خودش.
آنچه برای یاسمین تغییر کرده، فقط از دست رفتن یک فرصت نیست؛ احساس از دست رفتن اختیار است؛ اختیارِ اینکه بتواند مسیر زندگیاش را آنطور که خودش میخواهد ادامه دهد. شاید به همین دلیل است که وقتی از آزادی حرف میزند، منظورش چیزی فراتر از رفتوآمد یا حضور در بیرون از خانه است. آزادی برای او یعنی اینکه زن بتواند درباره زندگی خودش صاحب تصمیم باشد؛ بتواند بخواهد، انتخاب کند و برای رسیدن به انتخابش قدم بردارد.
و وقتی این امکانها یکییکی محدود میشوند، زندگی زن هم آرامآرام کوچکتر میشود. بعضی رؤیاها دیگر فقط رؤیا میمانند، بعضی برنامهها به تعویق میافتند و بعضی تصمیمها اصلاً فرصت شکل گرفتن پیدا نمیکنند. آدم ممکن است هنوز همان آرزوها را در ذهن داشته باشد، اما دیگر راهی برای رسیدن به آنها پیش رویش نبیند.
برای یاسمین، شاید دردناکترین بخش همین فاصله میان «آنچه میتوانست باشد» و «آنچه امروز امکانش وجود دارد» باشد؛ فاصلهای که فقط با بسته شدن درِ دانشگاه یا از دست دادن یک شغل اندازهگیری نمیشود، بلکه در کوچکترین انتخابهای روزمره هم خودش را نشان میدهد.
از همینجا است که مسئله شخصی، آرامآرام معنای عمومی پیدا میکند. چون آنچه یاسمین تجربه میکند، اگر در زندگی هزاران زن تکرار شود، دیگر فقط داستان یک زن نیست؛ تبدیل میشود به داستان نسلی از زنانی که نه فقط فرصتهای بزرگ، بلکه بخشی از حق انتخاب در زندگی روزمرهشان را از دست دادهاند.
وقتی از استقلال مالی حرف میزند، صدایش دوباره به همان نقطهای برمیگردد که زندگی شخصی را به ساختار اجتماعی پیوند میدهد: «وقتی زن نتواند درس بخواند و کار کند، استقلال مالی خودش را هم از دست میدهد. و وقتی استقلال مالی نباشد، تصمیمگیری درباره زندگی هم دشوارتر میشود.»
وابستگی اقتصادی فقط به معنای نداشتن درآمد نیست. میتواند آرامآرام به رابطه زن با انتخابهای خودش نفوذ کند؛ اینکه تا چه اندازه میتواند برای زندگیاش تصمیم بگیرد، درباره خواستههایش ایستادگی کند و بدون وابستگی کامل به دیگری مسیر خودش را انتخاب کند.
به این ترتیب، محدودیتی که بیرون از خانه آغاز میشود، میتواند به درون خانه هم برسد؛ جایی که استقلال مالی، قدرت تصمیمگیری و آزادی انتخاب به یکدیگر گره میخورند.
اما وقتی ریشههای این وضعیت را جستوجو میکند، تنها به حکومت نمیرسد. او از سنت حرف میزند؛ از باورهایی که آنقدر تکرار شدهاند که گاهی دیگر کسی نمیپرسد نخستینبار چه کسی آنها را ساخته است.
«ما یک جامعه سنتی داریم. خیلی از باورهایی که درباره زنان وجود دارد، اساس دینی و شرعی ندارد؛ اما آنقدر در جامعه تکرار شده که مردم آن را عادی میدانند.»
در میان حرفهایش، «عادی» شدن بیش از هر واژه دیگری سنگینی میکند. چون وقتی یک محدودیت عادی شود، دیگر لازم نیست هر روز برایش دلیل بیاورند. دختر از مدرسه میماند و زندگی ادامه پیدا میکند. زن از کار کنار گذاشته میشود و کسی تعجب نمیکند. صدای زن کمتر شنیده میشود و جامعه به کمشدن آن خو میگیرد.
یاسمین معتقد است بخشی از این باورها حتی با زبان دین بیان میشوند؛ استدلالهایی که برای محدود کردن زنان به کار میروند، در حالی که از نگاه او، بسیاری از این محدودیتها پایهای در دین و شریعت ندارند.
«از دین برای محدود کردن زنان استفاده میشود. خیلی از چیزهایی که به نام دین گفته میشود، از نظر من اساس دینی ندارد.»
نفس کوتاهی میکشد و ادامه میدهد: «مشکل این است که وقتی این باورها از طرف کسانی که قدرت دارند استفاده میشود، دیگر فقط یک باور اجتماعی نیست؛ تبدیل به ابزاری برای حذف زن میشود.»
همینجا، سنت و قدرت به هم میرسند. باوری که زمانی در یک خانه یا جامعه شکل گرفته، وقتی وارد ساختار قدرت میشود، میتواند از یک عادت اجتماعی به محدودیتی رسمی تبدیل شود.
یاسمین از مردان هم حرف میزند؛ از کسانی که در برابر این حذف ایستادهاند و کسانی که سکوت کردهاند. او همه مردان را یکسان نمیبیند. از مردانی میگوید که کنار زنان و دختران خانوادهشان ایستادهاند، اما تعدادشان را اندک میداند.
«خیلی کم دیدیم مردانی که در برابر ممنوعیت آموزش و کار زنان، واقعاً ایستادگی کنند. برای بسیاری، حذف زن از جامعه کمکم عادی شده است.»
و وقتی حذف عادی شود، دیگر فقط بیرون از خانه اتفاق نمیافتد. میتواند به آرامی وارد خانه شود؛ وارد رابطه زن و شوهر، رابطه والدین و فرزندان و تصمیمهایی که هر روز درباره زندگی یک زن گرفته میشود.
زنِ محروم از آموزش، زنِ محروم از کار و زنِ وابسته از نظر اقتصادی، برای دفاع از انتخابهایش امکانات کمتری در اختیار دارد.
یاسمین دوباره به آزادی برمیگردد: «اگر آزادی زن را بگیریم، مطالبه حقوق دیگر هم برایش سخت میشود.»
لحظهای مکث میکند: «زن باید بتواند فکر کند، تصمیم بگیرد و برای زندگی خودش انتخاب کند.»
شاید به همین دلیل است که وقتی از آموزش حرف میزند، نگاهش فقط به کلاس درس نیست. او از مادران هم حرف میزند؛ از زنانی که اگر فرصت آموزش بیشتری میداشتند، به باور خودش، میتوانستند در تربیت نسل بعد نقش متفاوتی داشته باشند.
«من فکر میکنم اگر مادران ما آموزش بیشتری میداشتند، شاید جامعه امروز ما هم میتوانست متفاوت باشد.»
این جمله را با احتیاط بیان میکند؛ نه بهعنوان یک حقیقت قطعی، بلکه بهعنوان برداشتی که از زندگی و جامعه اطرافش پیدا کرده است. اما معنای آموزش برای خودش روشن است.
زن تحصیلکرده فقط کسی نیست که چیزی آموخته باشد. میتواند مادری آگاهتر، نیروی کاری مستقلتر، انسانی صاحب تصمیم و عضوی فعال در جامعه باشد؛ کسی که تجربه و آگاهی خودش را به نسل بعد منتقل میکند.
برای همین، یاسمین مسئله امروز زنان را فقط «محرومیت از تحصیل» نمیداند. او واژه دیگری را انتخاب میکند: «حذف.»
این بار صدایش محکمتر میشود: «مسئله اصلی فقط این نیست که دختران نمیتوانند درس بخوانند. مسئله این است که زن دارد از جامعه حذف میشود.»
جملهاش که تمام میشود، مسیر تمام گفتوگو دوباره در ذهن شکل میگیرد. مردسالاری، سنت، قدرت، آموزش، کار، استقلال و آزادی؛ حلقههایی که جدا از هم نیستند. اگر آموزش بسته شود، راه استقلال دشوارتر میشود. اگر کار گرفته شود، وابستگی بیشتر میشود. اگر استقلال از بین برود، قدرت انتخاب محدودتر میشود. و وقتی قدرت انتخاب از زن گرفته شود، مطالبه حقوق دیگر نیز دشوارتر خواهد شد.
یاسمین میگوید زن اگر از آموزش محروم شود، فقط یک فرصت را از دست نمیدهد؛ اگر از کار کنار گذاشته شود، فقط درآمدش را از دست نمیدهد؛ و اگر آزادیاش محدود شود، فقط رفتوآمدش محدود نمیشود. هر بار چیزی از امکان انتخاب او کم میشود.
و شاید درست همینجا باشد که حذف، از یک تصمیم سیاسی به یک وضعیت اجتماعی تبدیل میشود. وقتی جامعه به نبودن زن عادت کند، نبودنش دیگر به چشم نمیآید.
یاسمین ساکت میشود. اینبار سکوتش طولانیتر است. پرسش آخر را که میپرسم، لحظهای مکث میکند؛ انگار جواب را نه فقط برای خودش، بلکه برای زنانی میگوید که سهمی از این گفتوگو ندارند: «اگر زن نتواند آموزش ببیند، کار کند، آزاد باشد و تصمیم بگیرد، چگونه میتواند حقوق دیگرش را مطالبه کند؟»
سؤال در اتاق میماند. دیگر بحث فقط بر سر دانشگاه نیست، فقط بر سر کار نیست و حتی فقط بر سر آزادی هم نیست. بحث بر سر حقِ زن برای بودن است؛ برای اینکه خودش را تعریف کند، برای زندگیاش تصمیم بگیرد و در ساختن جامعهای که در آن زندگی میکند، حضور داشته باشد.
شاید تمام روایت یاسمین را بتوان در همین یک کلمه خلاصه کرد: حضور؛ حضور دختری در کلاس درس، حضور زنی در محل کار، حضور مادری آگاه در تربیت فرزند و حضور انسانی آزاد در تصمیمگیری درباره زندگی خودش. وقتی این حضور یکییکی گرفته شود، چیزی بیشتر از چند حق از دست میرود؛ بخشی از جامعه ناپدید میشود.
یاسمین هنوز همانجا نشسته است؛ زنی که از مردسالاری حرف میزند، اما در واقع از چیزی بزرگتر سخن میگوید: از آیندهای که بدون حضور زنان نمیتواند کامل باشد. و شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که زن امروز چه چیزی را از دست داده است؛ پرسش این است که جامعهای که زن را از آموزش، کار، آزادی و تصمیمگیری کنار میزند، فردا چه چیزی برای ساختن باقی خواهد گذاشت؟
زیرا وقتی زن از زندگی حذف میشود، فقط زن چیزی را از دست نمیدهد؛ جامعه، بخشی از آینده خودش را از دست میدهد. و آیندهای که نیمی از انسانهایش را خاموش کرده باشد، هرقدر هم پابرجا به نظر برسد، از درون چیزی کم دارد؛ چیزی به بزرگی همان نیمی که دیگر اجازه دیدهشدن ندارد.



