۱۵ آگست؛ روزی که کابل خاموش شد

نویسنده:

۱۵ آگست ۲۰۲۱، یک روز یک‌شنبه بود. مثل همیشه از خواب بیدار شدم؛ اما خبرهایی که در فیسبوک می‌خواندم، با روزهای دیگر تفاوت داشت. خبر سقوط ننگرهار و بلخ منتشر شده بود و فضای شهر آرام‌آرام رنگ دیگری می‌گرفت.

با فکری ناآرام راهی دانشگاه کابل شدم. وقتی به دانشگاه رسیدم، برخلاف روزهای معمول، تقریباً کسی آنجا نبود و تنها شماری از دانشجویان حضور داشتند. با یکی از دوستانم در گوشه‌ای از دانشگاه نشستیم. چیزی که بیش از همه توجه ما را جلب می‌کرد، گشت‌وگذار غیرمعمول رنجرهای نیروهای امنیتی در محوطه دانشگاه بود.

با هم صحبت می‌کردیم. نگران بودیم، اما هنوز باور نمی‌کردیم کابل سقوط کند. به شوخی به هم می‌گفتیم: «نه، کابل سقوط نمی‌کند؛ قطعات صفر و یک اجازه نمی‌دهند.»

آن زمان نمی‌دانستیم که چند ساعت بعد، همین جمله‌های شوخی‌آمیز به خاطره‌ای تلخ از یک روز تاریخی تبدیل خواهد شد.

در همین میان، خانواده‌ام چندین بار تماس گرفتند. نگران بودند و از من می‌خواستند هرچه زودتر به خانه برگردم.

من و هم‌صنفی‌ام از دانشگاه بیرون شدیم و به سمت دروازه سیدجمال‌الدین رفتیم؛ اما شهر دیگر شبیه روزهای معمول نبود و موتر به‌سختی پیدا می‌شد. دخترانی را دیدیم که کنار جاده منتظر موتر بودند.

یکی از صحنه‌هایی که هنوز از خاطرم نرفته، گفت‌وگوی یک راننده تاکسی با یکی از دختران بود. راننده به او گفت: «بیا در موتر بالا شو.» وقتی دختر حاضر نشد سوار شود، راننده با لحنی تهدیدآمیز گفت: «طالب بیاید، جزایت را می‌دهد.»

آن جمله برایم سنگین بود؛ گویی ترس از چیزی که هنوز به‌طور کامل نرسیده بود، پیشاپیش در رفتار مردم آشکار شده بود.

از آنجا به طرف کوته‌سنگی رفتیم. هرچه نزدیک‌تر می‌شدیم، آشفتگی مردم بیشتر به چشم می‌خورد. همه سراسیمه بودند و هرکس می‌خواست راهی برای برگشتن به خانه پیدا کند.

موتر پیدا نمی‌شد. برخلاف روزهای معمول که با ۵۰ افغانی به خانه می‌رفتم، آن روز برای برگشتن با دشواری زیادی روبه‌رو بودم.

در همان لحظاتی که به خانه نزدیک می‌شدم، خبری در شهر پیچید که باورکردنش برایم دشوار بود: «کابل سقوط کرده است.» طالبان وارد کابل شده بودند.

چند ساعت بعد، خبر دیگری نیز منتشر شد؛ محمداشرف غنی، رییس‌جمهور وقت افغانستان، از کشور خارج شده است.

آن روز برای من فقط یک تغییر سیاسی نبود. ۱۵ آگست به سیاه‌ترین روز زندگی‌ام تبدیل شد؛ روزی که در چند ساعت، همه‌چیز تغییر کرد؛ خیابان‌ها، دانشگاه، شهر و حتی نگاه ما به آینده.

جوانی که هزاران آرزو و آرمان در دل داشت، ناگهان با واقعیتی روبه‌رو شد که تصورش را هم نمی‌کرد.

آن روز، گویی فصلی از زندگی ما بسته شد و تاریکی آرام‌آرام جای امید را گرفت.

در میان بگذارید.