پنج سالِ انتظار؛ روایتی از یک زخم تازه

نویسنده:

۱۵ آگست؛ روزی که فهمیدیم ممکن است انسان زنده بماند، اما بخشی از وجودش در وطن دفن شود.

پنج سال از محدودیت‌های گسترده علیه زنان و دختران افغانستان گذشته است؛ پنج سالی که شاید در تقویم تنها یک عدد باشد، اما برای دختران این سرزمین به اندازه یک عمر سپری شده است.

پنج سال یعنی صبح‌هایی که با امید آغاز شدند و شب‌هایی که با بغض به پایان رسیدند؛ کتاب‌هایی که در گوشه اتاق خاک خوردند، یونیفورم‌هایی که دیگر پوشیده نشدند و صنف‌هایی که با صندلی‌های خالی‌شان، بیش از هر سخنی فریاد زدند.

پنج سال یعنی دخترانی که روزی با شوق از آینده‌شان سخن می‌گفتند، اما امروز حتی جرئت فکر کردن به آینده را ندارند.

۱۵ آگست برای بسیاری تنها یک تاریخ نیست؛ روزی است که سقوط یک کشور، تنها به معنای سقوط یک حکومت نبود، بلکه با فروپاشی امیدها و آرزوهای میلیون‌ها انسان همراه شد. در آن روز، فرودگاه‌ها مملو از چهره‌های هراسان شد؛ مادرانی که دست کودکان‌شان را محکم گرفته بودند، پدرانی که نمی‌دانستند فردای‌شان کجاست و جوانانی که آخرین نگاه را به خاک وطن می‌انداختند.

برای بسیاری، افغانستان تنها سرزمینی نبود که پشت سر گذاشته شد؛ تکه‌ای از قلب‌شان بود که مجبور شدند جا بگذارند. برخی رفتند، اما دل‌شان ماند؛ برخی ماندند، اما رؤیاهای‌شان را از دست دادند و برخی زنده ماندند، اما بخشی از وجودشان برای همیشه خاموش شد.

دختران افغانستان نیز پنج سال است با چنین زخمی زندگی می‌کنند. دروازه مکاتب به روی آنان بسته مانده، اما پنجره آرزوهای‌شان هنوز باز است. کتاب را از دست‌شان گرفتند، اما شوق آموختن را نتوانستند از قلب‌شان بگیرند. تلاش کردند صدای‌شان خاموش شود، اما سکوت آنان به فریادی بلند تبدیل شده است.

پشت لبخند یک دختر افغان چه اندازه درد پنهان است؟ دختری که کنار پنجره می‌نشیند و رفت‌وآمد مردم را تماشا می‌کند، چند بار در خیال خود به صنفش برگشته است؟ چند بار نام دانشگاهی را که آرزویش بود در ذهنش تکرار کرده و چند بار به لباس مکتبش نگاه کرده و با خود گفته است: «کاش دوباره می‌توانستم بپوشمش.»

شاید کسی نداند، اما تاریخ باید بداند که دختران افغانستان در یکی از تاریک‌ترین فصل‌های زندگی‌شان هنوز رؤیا داشتند. آنان می‌خواستند داکتر، معلم، خبرنگار، مهندس و هنرمند شوند؛ می‌خواستند برای آینده خود و خانواده‌های‌شان چیزی بسازند. خواسته آنان پیچیده نبود؛ حق آموختن، کار کردن، انتخاب کردن و زندگی بدون ترس بود.

پنج سال است که دختران افغانستان برای ابتدایی‌ترین حقوق انسانی خود در انتظارند؛ انتظاری که گاهی از خود درد نیز سنگین‌تر است. درد شاید روزی پایان یابد، اما انتظار هر صبح دوباره آغاز می‌شود.

سال‌ها گذشت، اما دروازه‌ها باز نشد. دختران بزرگ‌تر شدند، نگاه‌های‌شان خسته‌تر و رؤیاهای‌شان پشت درهای بسته ماند. دختری که باید امروز فارغ‌التحصیل می‌شد، هنوز در انتظار بازگشت به مکتب است؛ دختری که شاید امروز باید در شفاخانه‌ای طبابت می‌کرد، ممکن است گوشه‌ای از خانه نشسته و کتاب‌های قدیمی‌اش را ورق بزند.

دردناک‌تر از همه این است که جهان به این رنج عادت کرده است. تصویر دختران محروم از آموزش دیگر برای بسیاری خبر تازه‌ای نیست. افغانستان برای خیلی‌ها به یک بحران قدیمی تبدیل شده، اما برای مردم این کشور هنوز زخمی تازه است.

پنج سال تنها پنج سال از تقویم نیست؛ پنج سال از کودکی، جوانی، فرصت و آینده بسیاری از دختران و جوانان افغانستان گرفته شده است؛ سال‌هایی که هیچ‌کس نمی‌تواند به آنان بازگرداند.

با این همه تاریکی، هنوز امید در میان دختران و جوانان افغانستان زنده است؛ امیدی که سال‌ها زیر فشار و خفقان نفس کشیده، اما از بین نرفته است. شاید کتاب‌های‌شان بسته شده باشد، اما ذهن‌شان بسته نشده است. شاید دروازه‌های مکتب بسته باشد، اما دروازه آرزوهای‌شان هنوز باز است.

۱۵ آگست یادآور چیزهایی است که از مردم افغانستان گرفته شد؛ امنیت، فرصت، جوانی، آرامش و گاهی حتی بخشی از هویت آنان.

با این حال، دختران افغانستان هنوز ایستاده‌اند؛ خسته و زخمی، اما امیدوار. تاریخ باید آنان و پنج سالی را که در انتظار گذشت، فراموش نکند.

تلخ‌ترین حقیقت شاید این باشد که انسان می‌تواند از وطن دور شود، اما وطن هیچ‌گاه از انسان دور نمی‌شود. می‌توان هزاران کیلومتر فاصله گرفت، خانه‌ای تازه ساخت و زندگی دیگری آغاز کرد، اما گوشه‌ای از قلب انسان همیشه در همان کوچه، همان خانه و همان خاک باقی می‌ماند.

۱۵ آگست به بسیاری از ما آموخت که گاهی وطن را ترک نمی‌کنیم؛ بلکه وطن را با تمام زخم‌هایش در قلب خود حمل می‌کنیم.

در میان بگذارید.