سیزدهساله بودم؛ با دنیای کودکیام خداحافظی کردم. نخستین روز قاعدگیام را مثل روشنایی مهتابِ شب چهارده به یاد دارم. از دیدن خون در لباس زیرم متعجب شده بودم؛ چون در خانهای بزرگ شده بودم که چهار خواهر بزرگ داشتم، اما هیچگاه کسی با من دربارهٔ عادت ماهانه صحبت نکرده بود. من هیچ آمادگیای برای آن نداشتم. فقط یکبار از استاد مدرسه مان که بهگونهای پراکنده دربارهاش صحبت کرده بود، چیزهایی شنیده بودم؛ اما حرفهایش، با آنکه نامفهوم و گیجکننده بود، در ذهنم حک شده بود.
یک روز در مدرسه بودیم که استاد مدرسه ما در مورد قاعدگی صحبت کردند. گرچه دقیق یادم نیست، اما می گفتند:« که در زمان های قدیم وقتی در میان یهودیان، زنی دچار عادت ماهانه می شد، با او در یک خانه زندگی نمی کردند، با او زن در یک مجلس همنشینی یا اختلاط نمی نداشتند، باقیمانده آب و غذای آن را نمی خوردند حتی آن زن را از خانه و مجلس بیرون می کردند. ولی در دین اسلام با این مسائل بسیار عادی برخورد شده است که دوران قاعدگی را یک فرآیند طبیعی در بدن زنان دانسته است.»
قاعدگی نباید تابو باشد؛ زیرا خداوند متعال در قرآن کریم به صراحت و آشکار از واژه (حیض) یاد کرده است، پس چرا در جامعه ما که قرآن کریم کتاب مقدس ما است و از آن پیروی میکنیم، از گفتن اسم عادت ماهانه شرم کنیم؟
قاعدگی یک مسئله طبیعی است و ما نباید آنرا تابو و ننگ بدانیم.
پانزدهم ماه رمضان بود که دچار قاعدگی شدم. رنگ صورتم مثل گچ سفید شده بود و تمام بدنم درد میکرد. احساس میکردم بدنم در آب سرد قرار گرفته و این حالت برایم بسیار دردناک و وحشت آور بود. همچنین احساس بی حالی، سرگیجه و ترس داشتم و فکر میکردم شاید مشکل جدی برایم پیش آمده است.
با اینکه کمی اطلاعات داشتم، اما باز هم احساس شرم، بیکسی و انزوا میکردم. نمیتوانستم به کسی، حتی به خواهرهایم چیزی بگویم؛ چون در خانهی ما قاعدگی به معنای بلوغ یک دختر نیست، بلکه با شرم، سکوت، پنهانکاری و تحمل کردن همراه است.
در خانهی ما هیچکس دربارهی این موضوع صحبت نمیکند، حتی مادرم؛ در حالی که او یک زن است و به راحتی دربارهی موضوعات مربوط به برادرهایم حرف میزند، ولی درباره موضوعات مثل قاعدگی، سکوت میکند. با خودم میگفتم مگر میشود صحبت کردن دربارهی مسائل زنان شرم باشد، اما دربارهی مردان نه؟
چند روز اول را با درد جسمی و فشار روحی با بسیار سختی گذراندم، حتی به خاطر اینکه کسی متوجه نشود به دروغ وضو میگرفتم و نماز میخواندم. بعد از هر بار دستشویی رفتن تمام لباسهایم را عطر میزدم که مبادا کسی متوجه شود، حتی روزه میگرفتم، چون هیچگاه ندیده بودم که خواهرهایم در رمضان روزهشان را بشکنند. درست است میفهمیدم که نباید روزه و نماز خواند، ولی از جایی که هیچکدام از خواهرهایم را ندیده بودم، فکر میکردم که در حالت قاعدگی هم باید چیزی نخورد و تحمل کرد.
آن زمان کوچک بودم و از بهداشت و لوازم بهداشتی هیچ چیز نمیفهمیدم، چون برایم کسی توضیح نداده بود. در اولین روز یکی از لباسهایم را دور از دید مادر و خواهرهایم قیچی کردم، در ماه دوم لباس دیگر را قیچی کردم، خلاصه تا یک سال هر چیز که به نظرم بیاستفاده میآمد را قیچی میکردم.
داستان من در واقع بازتابی از واقعیتهای تلخ جامعه ما است؛ جامعهای که تا هنوز دختران در خفا بالغ میشوند، دختران بدون حمایت فامیل و بدون آگاهی کامل از بهداشت، بلوغ را سپری میکنند. هنوز هم در فرهنگ ما قاعدگی موضوع ممنوعه است؛ موضوعی که دختران باید آن را در خفا بفهمند، ولی نباید در موردش حرف بزنند. اگر یک دختر درمورد قاعدگی و فشار روحی و جسمی که در روزهای عادت ماهانه اش، در میان جمع حرف بزند در صورت که در آن جمع مردها هم باشد قطعاً که تمام زن های آن مجلس، انگشت به دهن گرفته و همان لحظه برچسب بی حیا بودن برایش رقم می زنند.
من امروز بدون پرده و بدون شرم تجربهام را با شما شریک ساختم تا باشد که سکوتی را شکسته باشم؛ سکوتی که سالهاست تابو پنداشته میشود. هنوز هم در خانه ما و در میان اقوام ما حرف زدن در مورد قاعدگی بیحیایی محسوب میشود؛ هیچکدام از مردان ما در این باره حرف نمیزنند. من بارها و بارها مستقیم و غیرمستقیم در مورد دوران قاعدگی، سختی ها و فشارروحی و جسمی عادت ماهانه در میان جمع و اعضای فامیل ام صحبت کردم و هربار با واکنش سرد مادر و خواهر هایم روبرو شدیم، که این برای من غیر قابل تحمل است. مگر میشود که از خود شرمید؟ از وجود و رشد طبیعی بدن شرمید؟
و در آخر میخواهم بگویم که امیدوارم روزی برسد که دیگر در عرف و فرهنگ ما قاعدگی تابو نباشد و بتوانیم بهطور آشکار با اعضای خانواده درباره آن حرف بزنیم و سکوت نکنیم، بتوانیم درباره رعایت بهداشت با بسیار راحتی و بدون هیچ شرمی صحبت کنیم و در هنگام درد و فشار روحی و روانی به داکتر مراجعه کنیم.






