وقتی از افغانستان امروز سخن میگوییم، نخستین تصویری که به ذهن مان میآید، دخترانی هستند که از مکتب بازماندهاند و زنانی که از کار، دانشگاه و بخش بزرگی از زندگی اجتماعی کنار زده شدهاند. این تصویر واقعی است و نمیتوان از کنار آن گذشت. سیاستهای طالبان علیه زنان، یکی از آشکارترین و گستردهترین شکلهای محرومیت از حقوق انسانی در افغانستان امروز است. اما مشکل افغانستان فقط در اینجا خلاصه نمیشود. اگر تمام بحران را به مسئله زنان محدود کنیم، بخش مهمی از واقعیت را نمیبینیم. آنچه طالبان در افغانستان ساختهاند، تنها سلطهی برای محدود کردن زنان نیست؛ بلکه ساختاری است که میخواهد شیوه زندگی، رفتار، اندیشه و انتخاب همه شهروندان را زیر کنترل خود قرار دهد.
طالبان ابتدا با زنان شروع کردند، اما دامنه محدودیتها به زنان ختم نشده است. در سالهای گذشته، مقرراتی وضع شده که بر زندگی روزمره مردان نیز تأثیر گذاشته است. درباره ریش، لباس، حضور در نماز جماعت و رفتار در فضای عمومی دستور داده میشود و مأموران امر به معروف وظیفه دارند اجرای این مقررات را دنبال کنند. قانون امر به معروف و نهی از منکر که در سال ۲۰۲۴ تصویب شد، این دخالتها را گستردهتر کرد. یوناما گزارش داده است که اجرای این قانون به ایجاد شبکهی از بازرسان در ولایتهای مختلف انجامیده است. بنابراین، مسئله دیگر فقط این نیست که زنان چه میپوشند یا کجا میروند؛ مسئله این است که حکومت تا چه اندازه میتواند در زندگی شخصی شهروندان دخالت کند.
این تفاوت بسیار مهم است. ممکن است کسی بگوید محدودیتهای زنان با محدودیتهای مردان یکسان نیستند و واقعاً هم یکسان نیستند. زنان با محرومیتهای بسیار گستردهتر و عمیقتری روبهرو هستند. اما از این تفاوت نباید نتیجه گرفت که مردان آزادند. مردی که باید درباره ظاهر خود مطابق دستور حکومت رفتار کند، یا به دلیل سرپیچی از یک فرمان مذهبی با مجازات روبهرو شود، نیز بخشی از آزادی خود را از دست داده است. وقتی حکومت درباره جزئیترین بخشهای زندگی انسان تصمیم میگیرد، دیگر مسئله فقط زن یا مرد نیست. مسئله، رابطه انسان با قدرت است؛ اینکه آیا شهروند حق انتخاب دارد یا باید برای هر انتخاب خود از حکومت اجازه بگیرد.
مشکل اصلی همینجاست؛ استبداد فقط زندان و شکنجه نیست. استبداد زمانی عمیق میشود که انسان پیش از انجام هر کاری، از خودش بپرسد آیا این کار ممکن است برایش دردسر درست کند یا نه. آیا لباسی که پوشیده مناسب است؟ آیا حرفی که میزند ممکن است کسی را ناراحت کند؟ آیا نوشتهی که منتشر میکند برایش مشکل ایجاد خواهد کرد؟ آیا حضورش در یک مکان یا ارتباطاش با یک فرد میتواند باعث بازداشت او شود؟ وقتی چنین پرسشهایی وارد زندگی روزمره مردم شود، ترس کمکم جای آزادی را میگیرد. در این مرحله، دیگر حکومت مجبور نیست همیشه از زور استفاده کند؛ مردم خودشان شروع میکنند به محدود کردن خود.
از همینجا میتوان فهمید که مسئله افغانستان فقط مسئله زنان نیست؛ مسئله از بین رفتن مفهوم شهروندی است. شهروند یعنی کسی که حقوق مشخص دارد و حکومت موظف است آن حقوق را رعایت کند. اما وقتی حکومت بتواند درباره آموزش، کار، لباس، بیان، رسانه، هنر و حتی بخشی از رفتار شخصی مردم تصمیم بگیرد، فاصله میان شهروند و رعیت بسیار کم میشود. رعیت کسی است که باید فرمان ببرد؛ شهروند کسی است که حق دارد بپرسد، انتخاب کند و حتی با حکومت مخالف باشد. اگر این تفاوت از میان برود، جامعه دیگر بر اساس حقوق اداره نمیشود؛ بلکه بر اساس اطاعت اداره خواهد شد.
وضعیت زنان در این میان همچنان مهمترین نشانه این تغییر است. محروم کردن دختران از آموزش فقط به این معنا نیست که چند میلیون دختر امروز از مکتب بازماندهاند. پیامد این سیاست سالها بعد نیز ادامه خواهد داشت. دختر که امروز از آموزش محروم میشود، فردا فرصت کمتری برای کار، استقلال اقتصادی و مشارکت اجتماعی خواهد داشت. خانواده او نیز آسیب میبیند و جامعه بخش بزرگی از توان انسانی خود را از دست میدهد. به همین دلیل، دفاع از حق آموزش زنان فقط دفاع از زنان نیست؛ دفاع از آینده افغانستان است. جامعهی که نیمی از مردم خود را از آموزش و کار کنار میزند، در واقع آینده خودش را محدود میکند.
با این حال، نباید تصور کرد که جهان هیچ کاری نمیتواند انجام دهد. فشار سیاسی، کمکهای بشردوستانه، حمایت از آموزش و دفاع از حقوق بشر همچنان اهمیت دارند. سازمان ملل و کشورهای مختلف میتوانند صدای مردم افغانستان را بلندتر کنند و طالبان را نسبت به رفتارشان پاسخگو نگه دارند. اما مشکل از جایی آغاز میشود که تمام امید یک جامعه به نشستهای خارجی و تصمیمهای قدرتهای بزرگ وابسته شود. تجربه چند سال گذشته نشان داده است که گفتوگو به تنهایی نتوانسته تغییر اساسی در سیاستهای طالبان ایجاد کند. بنابراین، جامعه افغانستان در کنار فشارهای خارجی، به نیروی دیگری نیز نیاز دارد؛ نیرویی که از داخل خود جامعه شکل بگیرد.
این نیرو را میتوان «بیداری اجتماعی» نامید. بیداری الزاماً به معنای اعتراض خیابانی یا مقابله خشونتآمیز نیست. گاهی بیداری از یک فکر ساده شروع میشود؛ اینکه انسان باور کند حق دارد صاحب زندگی خودش باشد. وقتی یک مادر میگوید دخترش حق دارد درس بخواند، وقتی یک معلم تلاش میکند چراغ آموزش را روشن نگهدارد، وقتی یک خبرنگار با وجود فشار تلاش میکند حقیقت را ثبت کند و وقتی یک مرد در برابر محرومیت زنان سکوت نمیکند، همه اینها نشانههای یک جامعه زنده است. شاید این حرکتها کوچک به نظر برسند، اما هیچ تغییر بزرگی بدون همین قدمهای کوچک آغاز نشده است.
در این میان، نقش مردان افغانستان بسیار مهم است. مردان نباید مسئله زنان را موضوعی بدانند که فقط به زنان مربوط میشود. وقتی دختر یک خانواده از آموزش محروم میشود، خانواده آسیب میبیند. وقتی زن از کار محروم میشود، اقتصاد خانواده و جامعه آسیب میبیند. وقتی نیمی از جامعه از تصمیمگیری کنار گذاشته میشود، مردان نیز در جامعهای کوچکتر و محدودتر زندگی خواهند کرد. مهمتر از همه، سکوت در برابر بیعدالتی میتواند به عادی شدن آن کمک کند. امروز ممکن است محدودیتی متوجه زن باشد و فردا محدودیت دیگری متوجه مرد شود. به همین دلیل، دفاع از حقوق زنان در حقیقت دفاع از اصل آزادی برای همه است.
افغانستان بیش از هر چیز به همبستگی نیاز دارد؛ اما همبستگیای که بر پایه انسان بودن شکل بگیرد، نه بر اساس قوم، زبان، جنسیت یا وابستگی سیاسی. سالها جنگ و بحران، جامعه را خسته و پراکنده کرده است. بسیاری از مردم فقط به فکر زنده ماندن و تأمین نیازهای ابتدایی خانواده خود هستند. با این حال، هنوز در این جامعه انسانهایی وجود دارند که نمیخواهند ترس و سکوت به یک امر عادی تبدیل شود. زنان و مردانی که آموزش را حفظ میکنند، درباره آینده فکر میکنند و کرامت انسانی را فراموش نکردهاند، سرمایه واقعی افغانستان هستند. تغییر شاید از همین حلقههای کوچک اعتماد و آگاهی آغاز شود.
نباید انتظار داشت که یک نشست در نیویورک یا یک توافق در دوحه، به تنهایی مشکل افغانستان را حل کند. جامعه جهانی میتواند فشار بیاورد، کمک کند و از حقوق مردم دفاع کند، اما نمیتواند جای مردم افغانستان را بگیرد. آینده هر جامعه در نهایت به میزان آگاهی، همبستگی و اراده خود آن جامعه نیز بستگی دارد. اگر مردم افغانستان همچنان هر محدودیت را جدا از محدودیت دیگر ببینند، ساختار سرکوب میتواند آنها را پراکنده نگهدارد. اما اگر روشن شود که محرومیت دختر از آموزش، خاموش کردن خبرنگار، تحمیل پوشش به مرد و محدود کردن آزادی بیان، همه بخشهایی از یک مسئله بزرگتر هستند، نگاه جامعه نیز تغییر خواهد کرد.
مشکل طالبان در نهایت فقط این نیست که با زنان چگونه رفتار میکنند. مسئله عمیقتر این است که با انسان چگونه رفتار میکنند. وقتی حکومت میخواهد برای فکر، لباس، آموزش، کار و رفتار شهروندان حد تعیین کند، موضوع دیگر فقط حقوق زنان نیست؛ موضوع حق انسان برای زندگی با کرامت است. به همین دلیل، مبارزه برای آزادی زنان باید در کنار مبارزه برای آزادی بیان، آموزش، اندیشه و انتخاب قرار گیرد. این حقوق از هم جدا نیستند. اگر یکی از آنها از بین برود، دیگر حقوق نیز دیر یا زود آسیب میبینند.
افغانستان برای عبور از این وضعیت، به معجزه نیاز ندارد؛ به انسانهایی نیاز دارد که هنوز باور دارند میتوانند آینده متفاوتی بسازند. تغییر شاید امروز دور به نظر برسد، اما جامعهی که پرسش کردن را فراموش نکرده، هنوز زنده است. زنان و مردان افغانستان اگر سرنوشت خود را مشترک ببینند و به جای بیتفاوتی، بر آگاهی و همبستگی تکیه کنند، میتوانند دوباره مفهوم شهروندی را زنده کنند. جهان نیز میتواند در کنار آنان بایستد، اما اصل ماجرا در داخل افغانستان اتفاق خواهد افتاد. رهایی زمانی آغاز میشود که انسان افغانستانی خود را رعیت هیچ قدرتی نداند و باور کند که حق دارد درباره زندگی، آینده و سرنوشت خودش تصمیم بگیرد. آن روز، استبداد دیگر تنها با یک جامعه خاموش روبهرو نخواهد بود.




