عایشه؛ زندگی‌ای که تسلیمِ شرایط نشد

نویسنده:

در نوزده‌سالگی، کابل برای عایشه شهر انتخاب‌ها بود. بیشتر روزهایش با فکر کانکور می‌گذشت؛ اینکه کدام رشته را انتخاب کند، مصارف دانشگاه را چگونه فراهم سازد و زندگی در این شهر برایش چگونه خواهد بود. در ذهنش، آینده مجموعه‌ای از تصمیم‌های قشنگ بود که قرار بود خودش آن‌ها را بگیرد. احساس می‌کرد به سنی رسیده که می‌تواند مسیر زندگی‌اش را انتخاب کند.

اما آینده درست از جایی تغییر کرد که عایشه هنوز مشغول برنامه‌ریزی برای آن بود.

یک سال بعد، با سقوط کابل، آن چشم‌انداز روشن فرو ریخت. عایشه می‌دانست تغییراتی در راه است، اما باور کردن دگرگونی، تا وقتی با چشم دیده نشود، هنوز دور از واقعیت می‌ماند؛ تا روزی که دختران را پشت دروازه‌های بسته مکتب دید.

«اولین سیلی حقیقت برای من همان‌جا بود. وقتی دیدم دختران پشت دروازه‌ها ایستاده‌اند و اجازه ندارند داخل شوند، حس کردم آن سیاه‌چال بیست سال پیش دوباره دارد تکرار می‌شود. آن لحظه، سوگ و ترس و اندوه با هم به قلبم هجوم آوردند. فهمیدم مسئله دیگر یک محدودیت شخصی یا خانوادگی نیست که بتوان با گفت‌وگو حلش کرد؛ دروازه‌ای بسته شده بود که پشت آن، آینده هزاران دختر ایستاده بود.»

آن تصویر، پرسش عایشه را از خودش فراتر برد: دختری که دیگر نتواند وارد مکتب یا دانشگاه شود، با آرزوهایی که برای آینده‌اش داشت چه خواهد کرد؟

او برای یافتن پاسخ، به سال‌هایی نگاه کرد که میان کابل و پنجشیر زیسته بود. کابل برایش شهری پر از تنوع، آموزش و آرزوهای پیشرفت بود؛ اما در پنجشیر زنانی را دیده بود که با وجود محرومیت از آموزش، زندگی را از دل دشواری‌ها و ایستادن در برابر سختی‌ها یاد گرفته بودند.

همین تجربه به او آموخت که نمی‌توان زندگی زنان را فقط از یک پنجره دید. هر زن جهانی دارد که بخشی از آن را فقط خودش می‌شناسد. و برای دیدن جهان‌هایی فراتر از آنچه خودش تجربه کرده بود، عایشه به همراهی نیاز داشت که مرزهای جغرافیا و شرایط را پشت سر بگذارد: کتاب.

«من کتاب نمی‌خوانم تا از واقعیت فرار کنم؛ می‌خوانم تا آن را بفهمم، بپذیرم و بعد راهی برای عبور از آن پیدا کنم. گاهی روزها فکر می‌کنم و هیچ راهی پیدا نمی‌شود و تنها ناامیدی باقی می‌ماند؛ اما گاهی یک جمله در میان صفحات کتاب، چیزی را در ذهنم جابه‌جا می‌کند. من کتاب می‌خوانم تا خودم را در این جهان پیدا کنم؛ اینکه من کی هستم و از زندگی چه می‌خواهم».

کتاب‌ها برای عایشه فقط راهی برای فهمیدن خودش نبودند؛ پنجره‌هایی بودند به زندگی‌هایی که هیچ‌گاه از نزدیک ندیده بود. هر کتاب برایش دریچه‌ای بود به جهانی تازه؛ جهان‌هایی که فراتر از محیط و تجربه‌های روزمره‌اش قرار داشتند.

شاید از دل همین تجربه بود که رؤیای ساختن یک کتابخانه در ذهنش شکل گرفت.

عایشه می‌خواهد جایی برای دختران بسازد؛ جایی که آن‌ها هم بتوانند از طریق کتاب، جهان‌هایی بزرگ‌تر از اتاق، روستا، ولایت و محدودیت‌های زندگی‌شان را ببینند. می‌خواهد دختری که زیر فشار شرایط، آینده‌ای برای خودش نمی‌بیند، روزی وارد این کتابخانه شود، میان قفسه‌ها بگردد، کتابی را بردارد و در میان صفحات آن با فکری تازه روبه‌رو شود.

شاید همان‌جا، برای نخستین‌بار از خودش بپرسد: «آیا زندگی من واقعاً باید همین‌طور بماند؟ آیا خودم نمی‌توانم مسیرم را تغییر دهم»؟

برای عایشه، اگر یک کتاب بتواند چنین پرسشی را در ذهن یک دختر ایجاد کند، همین می‌تواند آغاز یک تغییر باشد. چون چیزی که او می‌خواهد به دختران بدهد، فقط کتاب نیست؛ امکانِ دوباره فکرکردن به زندگی و تصورکردن راهی فراتر از آن چیزی است که شرایط پیش رویشان گذاشته است.

از همین‌جا، کتابخانه عایشه دیگر فقط یک رؤیا نیست؛ شکل دیگری از ایستادگی است.

«مقاومت برای من همیشه با برداشتن سلاح معنا نمی‌شود. گاهی مقاومت همین است که در شرایط سخت، تسلیم نشوی و اجازه ندهی تاریکی تمام رؤیاهایت را از تو بگیرد. زنده نگه‌داشتن آرزوها، خودش نوعی ایستادن است».

و برای عایشه، یکی از راه‌های همین ایستادن، نوشتن است.

«ما باید راوی زندگی خود باشیم. اگر زنان امروز زندگی خود را روایت نکنند، روزی کسان دیگری از طرف ما می‌نویسند؛ آن‌گونه که خودشان می‌خواهند، نه آن‌گونه که ما آن را زیسته‌ایم».

برای عایشه، نوشتن فقط ثبت یک خاطره نیست؛ حفظ تجربه‌ای است که ممکن است اگر روایت نشود، دیگران به جای صاحبانش درباره آن تصمیم بگیرند. همان‌طور که کتاب‌ها برای او پنجره‌ای به زندگی دیگران بوده‌اند، روایت زنان امروز نیز می‌تواند سال‌ها بعد پنجره‌ای باشد برای دخترانی که می‌خواهند بدانند این نسل چگونه زیسته، چه از دست داده و برای چه چیزهایی ایستاده است.

با این همه، سنگین‌ترین بخش این سال‌ها برای عایشه فقط از دست دادن صندلی دانشگاه نبود؛ از دست رفتنِ تصویرِ یک آینده روشن بود. اینکه دیگر نتواند خودش را با همان وضوح گذشته در فردا تصور کند.

شاید همین‌جا باشد که رؤیای کتابخانه برای عایشه معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند؛ پاسخی به همان فقدان بزرگ، تلاشی برای پس‌گرفتن چیزی که فقط با بازشدن دروازه‌های دانشگاه به دست نمی‌آید: حقِ تصورکردنِ آینده.

او می‌خواهد جایی بسازد که یک دختر بتواند دوباره آینده را در ذهنش ببیند؛ جایی که اگر دروازه‌ای در بیرون بسته شده، دست‌کم یک دروازه در ذهنش بسته نمانده باشد.

سال‌ها بعد، شاید دختری قدم به کتابخانه عایشه بگذارد؛ بی‌آنکه بداند چه داستانی پشت این قفسه‌ها خفته است. شاید کتابی را بردارد، گوشه‌ای بنشیند و شروع به خواندن کند.

اما دلمشغولی عایشه فراتر از این است. او می‌خواهد آن دختر وقتی کتاب را می‌بندد، فقط یک داستان را تمام نکرده باشد؛ می‌خواهد با یک سوال از کتابخانه بیرون برود:

«من از زندگی چه می‌خواهم؟»

اگر آن سوال در ذهن دختر بماند، شاید عایشه به چیزی رسیده باشد که سال‌ها پیش، پشت دروازه‌های بسته مکتب، از او و دختران هم‌نسلش گرفته شد: حقِ تصورکردنِ آینده.

عایشه نمی‌خواهد نسل بعد، دختران امروز افغانستان را فقط با تصویر رنج و قربانی‌بودن به یاد بیاورد. می‌خواهد دختری که سال‌ها بعد نوشته‌های آنان را می‌خواند، بداند این دختران فقط رنج نکشیدند؛ آنان فکر کردند، پرسیدند، رؤیا ساختند، نوشتند و در میان شرایطی که برایشان تعیین شده بود، تلاش کردند خودشان را گم نکنند.

شاید آنچه از این نسل باید به نسل بعد برسد، فقط داستان بسته‌شدن دروازه‌ها نباشد؛ داستان دخترانی هم باشد که پشت همان دروازه‌ها، رؤیاهایشان را زنده نگه داشتند و اجازه ندادند شرایط، تمام تصویری را که از آینده داشتند، از آنان بگیرد.

و شاید اگر روزی عایشه در کتابخانه‌ای بایستد و دختری را ببیند که کتابی در دست دارد، دیگر نیازی نباشد درباره مقاومت برایش توضیح بدهد.

آن دختر، با همان کتاب در دست و همان رؤیایی که هنوز در ذهنش زنده است، خودش پاسخ خواهد بود.

شاید بزرگ‌ترین چیزی که عایشه می‌خواهد برای دختران بسازد، در نهایت یک کتابخانه نباشد؛ جایی باشد که یک دختر دوباره بتواند آینده‌ای را تصور کند که خودش در ساختنش سهم دارد.

در میان بگذارید.